تبليغاتX
( قد بکش منتظرم )
من از ايرانى دفاع نمى كنم ! ايران را رعايت مى كنم كه مى شناسم .

                                                                

احمد شاملو شاعر بزرگ فقيد ما ، علاوه بر ارجاع هاى پراكندهء انجيلى در چند شعرش ، به طور مشخص دو شعر مشهور دارد كه در آنها مصلوب شدن مسيح را روايت كرده است .اولى را با عنوان مرگ ناصرى در سال 1344 سروده كه بند معروف ( شتاب كن ناصرى ، شتاب كن ! ) بيش ار بقيه اش در يادها مانده است . اين شعر ، بيش تر توصيف حال و هواى لحظه هاى بدوش كشيدن دردبار صليب توسط عيسى به سوى تپهء جلجتا است .اما شعر بلند مرد مصلوب ... (سرودهء 1365) به طرز عجيبى نزديك به فضا و روايت مصايب مسيح است . البته از جهتى شايد اين امر عجيب هم نباشد و حتما شاملو هم مانند مل گيبسن ، شعرش را دقيقا بر اساس روايت انجيل از اين واقعه سروده است .

 

مرد مصلوب

بار ديگر به خود آمد

درد

   موجاموج

از سوراخ هاى دستان و پاهايش به درون تنش مى دويد

در حفرهء يخ زدهء قلبش

                       در تصادمى عظيم

                                       منفجر مى شد

و آذرخش چشمك زن گدازهء ملتهبش

ژرفاهاىِ دور از دسترس درك او از لامتناهى حياتش را

روشن مى كرد .

 

روايت هاى مدرن كه بحث متفاوتى دارند ، اما در روايت هاى سينمايى ديگر ، اين گونه شكنجه شدن عيسى را كه در مصايب مسيح تصوير شده نديده بوديم ؛ با تازيانه هاى ميخ آجين درنده ، تا تنش را شرحه شرحه كند و درد از ( سوراخ هاى دستان و پاها ) به درون تن بدود .گذشته از شيارهاى عميق و خونين بر تن عيسى ، يكى از عجيب ترين و نامتعارف ترين زخم هايى كه گيبسن بر پيكر مسيح اش نهاده ، متورم كردن چشم راست اوست كه باعث بسته شدن چشم مى شود و در اواخر فيلم ، اين چشم اندكى باز مى شود . اين زخم و نمايش مؤكد تن پاره پاره و خونين مسيح ، همراه با حفظ تقدس آسمانى او ، از ترفندهاى گيبسن براى زمينى كردن و بروز كردن ماجراست . يكى از نماهاى پايانى فيلم از چهرهء خونين مسيح كه دوربين كمى عقب مى كشد ، يادآور يكي نقاشى كلاسيك از مسيح مصلوب است . نگاه عيسى بر صليب به آسمان بالاىِ سرش در آن نماى كاملا رو به پايين ، گويى همان روشن شدن ژرفاهاى دور از دسترس درك او از لامتناهى حياتش است .

 

_ پدر اى مهر بى دريغ ،

چنان كه خود بدين رسالتم برگزيدى چنين تنهايم به خود

                                              وا نهاده اى ؟

مرا تاب اين درد نيست

آزادم كن پدر !

و درد عريان

        تندوار

در كهكشان هاى سنگين تنش

از آفاق تا آفاق   

                 به نعره در آمد :

_ بيهوده مگوى!

دست من است آن

         كه سلطنت مقدرت را بر خاك

                                   تثبيت مى كند .

جاودانگى است اين

             كه در جسم شكنندهء تو حلول مى كند

تا نامت

   ابد الآباد

افسون جادويى نسخ

                     بر فسخ اعتبار زمين شود .

به جز اينت راهى نيست :

اى لحظهء ناچيز

درد جاودانه شدن را تاب آر !

 

شكنجه هاى عيسى ، با اين عمق و شدتى كه در فيلم مى بينيم ، از طاقت يك انسان معمولى ، با ويژگى هاى فيزيكى كه گيبسن براى بازيگرش انتخاب كرده ، فراتر است و قاعدتا بايد در پاى همان كنده و زنجير ، روح از تنش پر مى كشيد . اما اين قدرت غير معمول عيسى ( اين جاودانگى ... در جسم شكنندهء او ) به رغم اظهار درد و ناتوانى هنگام به دوش كشيدن صليب ، از وجه فرازمينى اش مى آيد . هنگام بردن صليب ، بارها مى افتد ، اما به نداى پدر پاسخ مى دهد و درد جاودانگى را تاب مى آورد .

يكى ديگر از كارهاى گيبسن براى نزديك تر كردن روايتش به يك اثر دراماتيك در همين سكانس بردن صليب تا تپهء جلجتا است كه سربازان رومى با مشاهدهء ناتوانى مسيح در اين كار ، از يك مرد جوان يهودى مى خواهند كه ادامهء حمل صليب را بر عهده بگيرد . او كه به شدت تحت تاثير خشونت نفرت انگيز و ديوانه وار سربازان عليه عيسى قرار گرفته ، ضمن اعتراض ، شرط كمكش را چنين تعيين مى نمايد كه سربازان از شلاق زدن عيسى دست بردارند . در روى تپه هم كه شكنجه ها و خشونت ها ادامه مى يابد ، اعتراض مى كند و سربازان به زور او را از معركه مى رانند . در روايتهاى سينمايى ديگر ، اين گونه كشمكش و شخصيت پردازى اين شخصيت فرعى را به ياد نمى آورم . در آن روايت ها ، پس از آن كه حمل صليب به ديگرى واگذار مى شود ، عيسى هم افتان و خيزان در پى صليب به راهش ادامه مى دهد . اما در اين جا ، عيسى بار ديگر به زير صليب مى آيد و در كشيدن اين بار كمك مى كند . يك بار هم در نمايى بى تاكيد ، دستش را برادروار روى دوش مرد جوان مى گذارد تا با كمك او صليب را بكشد .

 

و در آن دم

مرد سرگشته

          در بازار اورشليم به راستهء ريسبافان پيچيد .

لبان تاريكش

      بر هم فشرده بود

و چشمان تلخش

              از نگاه

                     تهى :

پندارى به اعماق تاريك درون خويش مى نگريست .

در جان خود تنها بود ،

پندارى تنها

    در جان خود

                  به تنهايى خويش مى نگريست .

 

اين وصف حال يهودا پس از دستگيرى و آغاز شكنجهء مسيح است . او سرگشته و نادم به گذرگاه مى رود و گوشه اى كز مى كند ، در خود فرو مى رود ، رد خود مى پيچد و با نگاه به اعماق درون تاريك درون خويش ، به تنهايى خويش مى گريد . دو بچه به هنگام بازى به كنارش مى روند و يهودا كه زير شلاق شكنجهء خيانتش است ، آن ها را از خود مى راند . بچه ها سر به سرش مى گذارند و در حين كلنجار ، بچه ها را همچون شيطانك هايى كه لحظه هايى تغيير شكل مى دهند ، مى بيند . يهودا در واقع شيطان درون خود را در آينهء چهرهء آنها مى بيند . چهرهء شيطانى شدهء بچه ها ، عينا يادآور چهرهء فرزند شيطان است كه چند صحنه بعد در آغوش شيطان ( به هيبت زنى پريده رنگ ) مى بينيم .

 

مرد مصلوب

ديگر بار به خود آمد

جسمش

           به سنگينى زمين

بر مسمار جراحات زندهء دستانش آويخته بود :

_ سبكم كن اى پدر !

به گذار از اين گذر گاه درد

ياريم كن !

و جاودانگى

رنجيده و خوار شده

در كهكشان بى مرز تنش

                     به شكوه

                                سر به كوه و اقيانوس نعره كشان

كه:

   _ ياوه منال !

   تو را در خود مى گوارم تا از من شوى

   به درد جويده شدن تاب آر !

 

رفتار با مسيح بر فراز جلجتا حتى از خشونت شلاق هاى درنده هم شديدتر است . در فيلم هاى ديگر ، جزئيات مصلوب كردن عيسى پوشيده نمايش داده مى شود و نهايت نمايش خشونت عريان ، يك نما از كوبيدن ميخ بر دست مسيح در آخرين وسوسهء مسيح ( مارتين اسكور سيزى ) است . در اين جا واقع نمايى خشونت تا حدى ست كه پس از ميخ كردن دست چپ ، براى آنكه دست راست درست در جايى ميخ شود كه قبلا سوراخى روى صليب تعبيه شده ، اين دست را آنقدر مى كشند تا از جا در مى رود و كمى كش مى آيد . ميخ را هم كه روى پا مى كوبند ، خون به چهرهء سرباز رومى شتك مى زند كه تازه همهء اينها هم كافى نيست و در خشن ترين صحنهء فيلم ، صليب را در حاليكه مسيح رويش نصب شده ، با شدت بر مى گردانند تا سر ميخ ها را كه از آن سو در آمده ، خم كنند تا به چوب مسيح پرچ شود ! در برخى روايت هاى سينمايى ، چهرهء مسيح در اين لحظه ها حتى حاكى از درد هم نيست و او پذيراى مقدرش است ، اما در اينجا درد مى كشد و خداى را خاموش به كمك مى طلبد .

 

و در آن هنگام

مرد تلخ سر گشته

برابر دكهء ريسفروش يهودى

تاريك ايستاده بود

انباچهء سى پارهء نقره در مشتش

حلقهء ريسمانى از سبد برداشت

مقاومتش را آزمود

و انباچهء سيم را

به دامن مرد يهودى پرتاب كرد .

 

صحنهء ريسمان خريدن يهودا در فيلم نيست ، اما شاملو صلهء خيانت به مسيح را با قيمت طنابى كه او براى خود مى خرد برابر كرده است . در فيلم ، يهودا سكه ها را به امن كاهن اعظم پرتاب مى كند تا اندكى از رنج خود بخواهد . جايى در هنگامهء عذاب او كه خود را از چشم ديگران در تاريكى پنهان كرده ، مسيح كه به زنجير روميان بسته شده ، از ديوارى تا نزديكى هاى زمين پرتاب مى شود و درست به همان جايى مى رسد كه يودا پنهان شده و نگاهى ملامت بار و در عين حال بخشنده به او مى اندازد . جايى براى پنهان شدن نيست . حتى در تاريكى ، ديو درونش يك لحظه به او چنگ و دندان خشماگينى نشان مى دهد ؛ هيولايى كه سرعت ظاهر و محو مى شود و شباهت بسيار به موجودات ترسناك فيلم هاى دلهره آور علمى / خيالى اين سالها دارد و از جنس اين فيلم نيست .

 

مرد تلخ كه بر شاخهء خشك انجير بنى وحشى نشسته بود

سرى جنباند و با خود گفت :

_ آرى چنين است .

مي بايست از لحظه

                از آستانهء زمان

                              بگذرد

و به قلمرو جاودانگى قدم بگذارد .

زايش دردناكى است

اما از آن گريزى نيست .

بار ايمان و وظيفه شانه مى شكند

مردانه باش !

حلقهء طناب را گردن نهاد

و با تبسمى

خود را در فضا

                 رها كرد .

 

در سكانس خودكشى يهودا ، بار ديگر عذاب او در هيات كودكان ظاهر مى شوند و انگار كه مجنونى ديگر باشند ، سر در پى اش مى گذارند و آزارش مى دهند . آنها موجوداتى بى عقيده تصوير مى شوند كه پيدا نيست يهودى اند يا از فرزندان پيروان عيسى . انسان هايى عام هستند كه حكم وجدان بيدار شدهء شكنجه گر يهودا را پيدا مى كنند . حيوانى مرده و در حال تجزيه شدن كنارش ، كه مگس ها و موريانه ها در حال خوردنش هستند ، تجلى ديگر از روح معذب و در حال متلاشى شدن يهوداست . در نماهايى نزديك از يهودا ، مگس ها دور سر او چرخ مى زنند و در نماى پاهاى يهودا پس از خودكشى هم لاشهء متعفن حيوان در گوشهء تصوير است . با اين حال ، شاملو در صفحهء بعد ، يهودا را كسى توصيف مى كند كه مردانه به سقوط در فضاى سياه بى انتهاى ملعنت گردن نهاد .

 

زمين بر خود بلرزيد

توفان

      به عصيان

                 زنجير بر گسيخت و

خورشيد

         از غايت شرمسارى

سر در دامن سياه كسوف

                    نهان كرد .

 

خشونت ، موضوع و مضمون و پيام اصلى مصايب مسيح است . خشونتى كه حتى شايد تهوع آور توصيف شود ، باشد . زيرا كه چنين است . فيلمى دربارهء شكوه ايمان ، مى تواند در مذمت بى ايمانى يا سست ايمانى باشد . اين همان اتفاقى است كه در اديان ديگر هم تكرار شده است . در طول فيلم ، بجز مريم مادر و مريم مجدليه و جوان خاموش همراه شان كه حضورى نمادين دارند ، خبرى از پيروان عيسى نيست . يهودا خيانت مى كند ، پطرس انكار مى كند ، از بقيهء حواريون هم نشانى نيست . تودهء بى شكل عوام ، شعار هاى كاهن اعظم را تكرار مى كنند و فقط بايد حدس زد آن چند نفرى كه در مسير عيسى چهرهء در هم كشيده و نيم گريان دارند ، پيروان خاموش و بزدل و بى عمل او هستند . بقيه كجايند ؟ حتى آن كه به عيسى براى حمل صليب كمك مى كند ، جوانى يهودى است و آن كه تحت تاثير گريه هاى دخترش جرات مى كند جرعه اى آب براى عيسى ببرد ، زنى يهودى است . اين گونه است كه به جاي مصلوب شدن حواريون وفادار مسيح به همراه او ، بايد دو دزد محكوم (گيريم كه شورشى) با او به صليب كشيده شوند .

                                                                                                                  

             

 

 

                                         ترانه : مسيح

 

كوچه از فرياد مى ترسيد

گاهى فرياد مى شدم

گاهى هواى تنم مي كرد

براى خودم فرهاد مى شدم

 

گاهي از اينكه مرد بودم

حس كوچكى ورم مى داشت

شبيهِ اخمهايِ پدر

و رگى كه سر به سرم مى ذاشت

 

نپرس از كدوم سينه ، به جشن تيغ مى رفتم

به دستِ جوونكى خسته دخيل مى بستم

نپرس چه شبهايى ، براى تولد ديگر

از عبور خاطره ها بوسه اى مى كندم

 

و ماه به رويِ خودش آورد

و مهر به مادرش خنديد

مسيح به حادثه برگشت

زمين چرخيد و چرخيد

 

بيستون از درخت افتاد

با ظهور مردى كه مي آمد

به ريشهء تاريخ بزند

مردى كه حس بزرگى دارد

 

حضور رازقي پيچيد

پنجره با من بود

كوچه فرياد مى كشيد

حنجره با من بود

 

بوسه اى پيدا شد

از هجوم لبهايم

آينه زيبا شد

بر زمين افتادم

بر زمين افتادم

 

دوباره فرهاد به سيب مى خندد .

وقتى منيژه دل به تيغ مى بندد .

دل به تيغ مى بندد !

 

                                             ترانه سرا : هومن كلانترى 

 

 

+ نوشته شده در  بیستم مرداد 1386ساعت   توسط هومن کلانتری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من از باران مى ترسم
تو كه ابرى ترين هستى
تو كه ابرى ترين واژه
براى اين زمين هستى

زمينم خشك و فرسوده
كه رگهاى تنم مرده
براى خاك بى حرفم
هزاران دل ورق خورده

بزرگى اتفاقى تو
در اين تقدير بى روحم
تو دست پاك و آرامى
كه خواهى شس دل شورم

من از باران مى ترسم
تو كه ابرى ترين هستى
تو كه ابرى ترين واژه
براى اين زمين هستى

هميشه آرزويم بود
زمينى سبزه رو باشم
زمينى با گلاى عشق
در اين دنياى دور باشم

كه تا خورشيدم ابرى شد
گرفتى نبض كورم را
تو با آبى ترين واژه
نشستى با من تنها

من از باران مى ترسم
تو كه ابرى ترين هستى
تو كه ابرى ترين واژه
براى اين زمين هستى


اولین هومن _ یا علی

( 09352632425)

پیوندهای روزانه
روزنامه ايران
حميد رضا عزيزى
مهدى موسوى
حسين مومنى
آرزو اذانگو
الناز ابراهيم پور
طاها ( پنجره )
مسیح باز مصلوب
راحيل حسينى
مریم غلامی
سميه سقايى
احسان مهديان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1387
آبان 1387
مرداد 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
قد بكش ، منتظرم
تازه های ادبی
انجمن شاعران ايران
انجمن ترانه ايران
پيله هاى شيشه اى
راديو زمانه
روزنامه جوان
سيامك بهرام پرور
يدالله رويايى
يغما گلرويى
شهريار قنبرى
ترانه هاى پاپتى
ترانه شرقى
سايت سارا شعر
بانك مقالات ادبى
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM