![]() |
![]() |
|
| من از ايرانى دفاع نمى كنم ! ايران را رعايت مى كنم كه مى شناسم . |
|
در اين پست مى خوانيد ؛ 1) مقالهء (ترانه ، شعر نيست ) از هومن كلانترى 2) ترانهء ( تو دارى گل مى كنى ) 3) آشنايى با صامتها و مصوتها 4) نقد ترانهء غروب عاشقانه 5) ترانهء (قد بكش منتظرم ) مديريت وبلاگ ، ايام سوگوارى آقا امام حسين را به عاشقان آن حضرت تسليت عرض مى نمايد . اولين هومن . يا على
( دست كدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو ) عنوان : ( ترانه ، شعر نيست ) شايد كمتر كسى پيدا شود كه هم سو با اين عنوان باشد، ترانه شعر نيست . متاسفانه در مقابل همايشهايى كه برگزار مى شود و مقاله ها و كتابهاىِ نقد كه از شعر ( اعم از كلاسيك و سپيد ) نوشته مى شود و قابل دسترسى است ، كمتر به وجود ترانه در ادبيات پارسى توجه شده است و به علت فقر مباحث نظرى در مقوله اين گونه هنرى معضلات زيادى براىِ ترانه سرايان و مخاطبين بوجود آمده است . يكى از اين چالش ها ، جايگاه ترانه در ادبيات است . امروزه شاعران و منتقدان ما به سبب نداشتن شناخت كافى ، ترانه را شعر مى دانند و گويى تفاوتى ميان انگاره هاى منتقدانهء شعر و ترانه قائل نيستند . بديهى است ترانه شعر نيست،همانطور كه شعر ترانه نيست و شايد بتوان گفت ترانه مانند ساير گونه هاى ادبى ( تغزل ، حماسه و غيره ) يك گونهء ادبى ديگر مى باشد . كه در هنگامهء بررسى و تحليل، نياز به ابزارهاى ويژهء خود را دارد . گرچه ممكن است بتوان وجوه اشتراك فراوانى را ميان ترانه و ديگر گونه هاىِ ادبى مانند شعر ، داستان و غيره پيدا كرد اما به همان نسبت مى توان به وجود افتراق بسيارى نيز اشاره نمود . از وجوه مشترك ميان شعر و ترانه در وجه غالب مى توان عنصر موسيقى و احساس را نام برد . اما شايد عمده ترين وجه افتراق ميان شعر و ترانه ، عدم وجود ژرف نگرى ها و روشنگرى هاىِ ويژهء شعر باشد كه در ترانه اين وجه به سبب برقرارى ارتباط با مخاطب در دو سطح عام و خاص خود را نشان مى دهد . گرچه ذكر اين مسئله نيز ضروريست ، ترانه طى تحولات اجتماعى دست خوش دگرگونى هايى مى شود كه مى توان به مقايسهء ترانه هاىِ امروز نسبت به ترانه هاى دورتر اشاره نمود . اما اجازه دهيد يك بار ديگر اين سؤال را مطرح كنيم ، چرا ترانه شعر نيست؟ ولى اين بار از زاويهء ديگرى به پاسخ اين سؤال مى پردازيم . ابتدا به معانى شعر و ترانه توجه مى كنيم . ترانه اثريست كه با ذهنيت موسيقى براىِ تلفيق با موسيقى سراييده شده كه برگرفته از زبان روزمره و كوچه بازارست و آكنده از كنايات و تكيه كلامها و اشارات عاميانه مى باشد و بديهى است مى تواند موزون و مقفى هم نباشد . مايهء اصلى ترانه را احساس تشكيل مى دهد . اما شعر از نگاه خواجه نصير طوسى ، اثريست موزون ، مقفى و مخيل . از ديدگاه شفيعى كدكنى حادثه ايست كه در زبان روى مى دهد ، و در كتاب شعر و انديشه ، داريوش آشورى ، مهمترين مايه شعر را تجربهء شاعرانه از هستى مى داند . شعر در ادبيات پارسى به دو دسته تقسيم مى شود : كلاسيك و سپيد 1) ترانه شعر نيست ، چون مانند شعر كلاسيك ملزم به رعايت تكنيك هاىِ عروض مثل ؛وزن ،قافيه،روى و غيره نمى باشد و محدوديتى براىِ استفاده از وزن و قافيه ندارد . دوباره دوست مى شوى/دوباره دوست مى شوم/ دوباره آشتى ولى/ دل شكسته را بگو ساعت ، ساعت سبز عاشقانس / ساعت سرخ يه ترانس با تو جهان شعرى به شكوهِ / رقص يه پروانس 2) ترانه شعر نيست ، چون مانند شعر سپيد ملزم به استفاده از تكنيك هاى بديعى (تشبيه،استعاره ،مجاز ...) نمى باشد البته بكار بردن اين عناصر ،كيفيت اثر را بالا مى برد ولى در ترانه اصالت با احساس،حس آميزى و زبانى ساده مى باشد . (هى بازيگر گريه نكن ما هممون مثل هميم /صبا كه از خواب پا مى شيم نقاب به صورت مى زنيم يكى معلم ميشه و يكى ميشه خونه به دوش / يكى ترانه ساز ميشه يكى ميشه غزل فروش ) اما در شعر سپيد ،با زبانهاىِ متفاوت ، خيال پردازى و انديشهء سنگين و پيچيدهء شاعرانگى روبرو هستيم . لازم به ذكرست دلالت هاى اوليه و ثانويه در هر اثر ادبى وجود دارد . حالا از نگاه ديگر به اين موضوع مى پردازيم ؛ هر گونهء ادبى براىِ خودش هويت دارد و ترانه هم مستثنى نيست . ولى ترانه در كدام مقطع به هويت (آفرينش) مى رسد؟ وقتى كه اثر بعد از آهنگسازى با صداى خواننده به گوش شنونده برسد . يعنى ادغام چند عنصر و خلق يك عنصر جديد ، همانگونه كه نمايش نامه از طريق كارگردان و بازيگر اجرا مى شود و به هويت مى رسد . اما هويت شعر ،خود شعر است و عنصر ديگرى را براىِ رسيدن به شعر بودن نمى پذيرد . به بيان ديگر شعر هدف خودش است . ( نازلى !بهار خنده زد و ارغوان شكفت . در خانه ، زير پنجره گل داد ياس پير . دست از گمان بدار) و نگاه آخر ؛ هر اثر ادبى به طريقى با مخاطب خاص و عام ارتباط برقرار مى كند و هر مخاطب ، با توجه به روحيات و طرز تفكرش ، از آن اثر ادبى لذت مى برد . شعر وقتى سروده شد صرفا شعر است ، حال با وزن و قافيه يا سپيد . مخاطب فقط با خواندن شعر و ايجاد ارتباط ، اثر را درك مى كند و از آن لذت مى برد . اما اين لذت و ارتباط در ترانه مقطعى ست و خوانندهء عام وقتى از ترانه لذت نهايى را مى برد كه ترانه را با ملودى و از خواننده شنيده باشد و حتى از اين طريق بيشتر با اثر ارتباط برقرار مى كند . هومن كلانترى . يا على ۵ ۸/۱۱/۸
ترانه : تو دارى گل مى كنى تو دارى گل مى كنى ، انقده بيتابى نكن واسه خاطر دلم شده بشين كارى نكن بذار از بوىِ تنت گر بگيرن پنجره ها بزنه جوونه روىِ شاخهء اقاقيا من و كوچه ، تو و من غريبه نيستيم گلكم وا بشو خودت مى بينى كه چقد ديوونتم مى بينى دورو ورم فقط خودت هستى و من دلتم شور نزنه كه اين و اون چيها مى گن همه از رسيدنت حسادتو قد مى كشن نه كه خيلى خوشگلى مىخوان مثِ خودت بشن كوچه پرسه مى زنه تو اضطراب چشم باد كه ميون من و تو مى ره و آهسته مياد من دوست دارم رو حس مى كنم از تو پر ميشم تو دارى لحظه به لحظه وا ميشى تو دست باد من و كوچه ، تو و من غريبه نيستيم گلكم وا بشو خودت مى بينى كه چقد ديوونتم ترانه سرا : هومن كلانترى
يكى از تكنيك هايى كه مى تواند به قوى تر شدن ترانه كمك كند ، رعايت و استفاده كردن از صامتها و مصوتها در اثر مى باشد . حس و اثر روان شناختى كه هر حرف ، در ذهن مخاطب خويش مى گذارد و حتى به ساختن ملودى قويتر هم كمك مى كند . به مثالهاىِ زير توجه كنيد ؛ 1) بخواب ! اى مهربان ! اى يار / بخواب ! اى كشتهء بيدار بخواب ! اى خفتهء گل گون / بخواب ! اى غوطه ور در خون ( ايرج جنتى ) در تاكيد بخواب ، تنها حرفى كه بعد از خوانش فعل در ذهن ما بزرگى مى كند ، حرف ( خ ) است كه بازتابى تكرار آور در ذهن به وجود مى آورد . طورى كه مخاطب دستورى قابل اطمينان و بدون ترس ( تشويش ) براىِ انجام عمل دريافت مى كند . بعد از اين فعل ، به كلمه ( اى ) مى رسيم كه از دو حرف تشكيل شده است . كسره الف و حرف ( ى ) ، يعنى تركيب مصوت با صامت . حرف ( ى ) وزنى كشدار دارد و مصوت كسره نيز به اين وزن كمك مى كند . آوردن ( اى ) بعد از ( بخواب ) ، به ذهن مخاطب آرامش مى دهد و گويى لالايى قبل از خواب است . ( با گذشت زمان ) 2) قد بكش منتظريم تا با هم كوچه رو پيدا بكنيم تا با هم غرور دارا رو تماشا بكنيم ( هومن ) در اين مثال ، منتظر قد كشيدن كسى هستيم . و با 9 مصوتِ الف روبرو مى شويم . تكرار اين مصوت ، قد كشيدن را نشان مى دهد . گويى با گذشت زمان بزرگتر مى شود تا انتظار به پايان برسد . همچنين سراينده در تصوير غرور دارا ، با استفاده كردن از 4 حرف (ر ) كه وزنى ارتعاشى دارد ( ذهن را به لرزش وا مى دارد و ايجاد دلشوره و تشويش مى كند ) طورى فكرش را به خواننده القا مى كند كه غرور دارا از اهميت خاصى برخوردار است و نگرانى ( دلشوره ) خودش را اينگونه بيان مى كند . 3) توىِ يك كوه كه موندنى مثل هميشه س ( اردلان ) در اين سطر تكرار حرف ( ك ) در يك ، كوه و كه ، جلب توجه مى كند . از آنجا كه حرف ( ك ) وزنى كوبشى دارد ، ترانه سرا با به تكرار آوردن اين حرف ، اقتدار و استوارى كوه را تصوير مى كشد و در ادامه بر هميشه ماندنش تاكيد دارد . لازم به ذكرست سراينده با بهره گرفتن از 10 صامت ( ى ، و ، س ، ش ) با وزنى كشدار به همراه 4 مصوت كسره عمر طولانى كوه را به ما نشان مى دهد . * البته غير از اثرات روان شناختى صامتها در مغز و محلهاىِ مختلف گيرنده هاىِ آن ( و بالطبع انتقال احساسات مختلف ) حتى در سطح تلفظ نيز داراىِ گونه هايى هستند كه از كوتاهترين صامتها تا نزديكترين آنها به مصوتها از لحاظ كشيدگى تقسيم مى شوند ؛ ۱) Stop ها : مكث در كلام ايجاد مى كنند . ( ب ، پ ، ت ، ط ، د ، ك ـ گ ) ها: تلفظ كوتاه و ادا شدن از بينى . ( م ، ن )Nasal2) ها : خروج هوا از جلوىِ دهان و داراىِ كشيدگى اما كوتاه .Fricative3) ( ف ، و ، س ، ص ، ث ، ز ، ظ ، ذ ، ض ، ش ) ها : كشيدگى بيشتر . ( ج ، چ )Affricative4) ۵) : كشيدگى زياد . ( ى ) Glide : داراىِ ارتعاش . ( ر )Liquid6) لازم به ذكرست به جز اثر روان شناختى هر حرف در ذهن مخاطب ، اعتقاد دارند كه صامتهاىِ با كشيدگى بالاتر ، نوعى حالت عصبى و وسواسى را نسبت به صامتهاىِ با كشيدگى پايين القاء مى كنند . حال اگر اين موضوع را در كنار اثر روانى خود صامت بگذاريم ، گاهى هم خوانى ، گاهى تضاد و ... ايجاد مى كند كه با تركيب و تجزيه تحليل مى تواند ما را در برانگيختن احساسات مختلف در ضمير ناخود آگاه مخاطب يارى كند . به مثال زير توجه مى كنيم ؛ توىِ اين كوچه به دنيا اومديم / توىِ اين كوچه داريم پا مى گيريم يه روز ام مثل پدربزرگ بايد / تو همين كوچهء بن بست بميريم ( ايرج جنتى ) من قبل از اينكه مثال را توجيه كنم ، اين جمله را اضافه كنم كه هنگام تلفظ حرف ( ه ) با خارج شدن هوا از دهان روبرو هستيم و با تكرار اين حرف ، ضربان قلب تندتر مى شود و شخص را دچار اضطراب و آشفتگى روحى مى كند . مثل ؛ همهمه ، هم كوچه اما در مورد مثال ؛ ترانه سرا مى گويد : تو همين كوچه به دنيا اومديم و تو همين كوچه بزرگ شديم و تو همين كوچه مثل پدربزرگ بايد بميريم . كوچه اى كه بن بسته و با دنياىِ بيرونش ارتباطى ندارد . جايى براىِ پيشرفت ندارد . ترانه سرا با بهره گرفتن از 16 حرف (ى) در مقابل 15 حرف با صامتهاى كشيدگى پايينتر و آوردن 5 حرف ( ه ) ، حالتى نارضايتى و ناراحتى (عصبى ) در اثر ايجاد مى كند و احساسش را به خواننده نشان مى دهد . هر چند از حروف ( ث و س )در مثل و بن بست كه داراىِ وزنى كشدار ست ( اندوه را مى رساند ) و حرف ك در ( كوچه ) كه داراىِ وزن كوبشى ست ( هيجان آور و عصبى ) هم استفاده مى كند تا بيشتر مخاطب درگير تصوير شود . * قابل گفتن است كه مصوتها هم نقش بسزايى در شناخت تصويرها و نشان دادن حالات اثر به مخاطب دارند . براى مثال ؛ اگه دلتنگى ابراىِ غروب / توىِ آسمون سينت بشينه (اردلان ) ترانه سرا با آوردن مصوت كسره بعد از ( اگه ، دلتنگى ، ابراى، توى، آسمون ) نوعى آرامش و فارغ شدن رو در ذهن مخاطب ايجاد مى كند ، گويى كه دلتنگى آرام آرام بعد از هر كسره روىِ سينه مى شيند . ناگفته نماند كه استفاده از حرف س در ( آسمون و سينه ) كه وزنى كشدار و اندوه آور توليد مى كند به درك خواننده از اثر بيشتر يارى مى بخشد . و آخرين مثال ؛ سيل غارتگر اومد / از تو رودخونه گذشت پلارُ شكستُ بُرد / زدُ از خونه گذشت ( ايرج جنتى ) در اين تصوير ، سراينده با آوردن چهار ضمه پشت هم ، حالتى پر از اضطراب و ترس و هيجان براىِ مخاطب ايجاد مى كند گويى سيل از ذهن خواننده عبور مى كند . لازم به ذكرست استفاده از حروف ز و خ در ( زد ، خونه ) كه وزنى بازتابى با تكرار در ذهن دارد به اضطراب و هيجان اين تصوير كمك مى كند . بديهى ست مطالب ذكر شده در مورد صامتها و مصوتها كامل نمى باشد . اما سعى كردم با آوردن چند مثال در كنار تعاريف ، شما را با اين تكنيك ارزشمند براى بهره گرفتن در ترانه سرايى ، بيش از پيش آشنا كنم . در پايان خوشحال مى شوم از تجربه و نظرهاىِ شما پيرامون اين موضوع استفاده كنم تا با هم به هدفى مشترك برسيم . اولين هومن . يا على
نقد ترانهء : غروب عاشقانه از كتاب : چهار عروسك ولگرد نمى دونم دوست دارم يا نه نمى دونم اين عادته يا عشق نمى دونم چيكار كنم با تو نمى دونم چيكار كنم با عشق كنارمى ، چقد ازم دورى كنارتم ، چقد بهت نزديك تو آشنا ، غريبه اى انگار ستاره اى ، اما چقد تاريك براى من كه عاشقم ، خوبى براى من كه ساده ام ، زيبا براى من كه ذره ام ، خورشيد براى من كه قطره ام ، دريا نمى دونم كه تا كجا ؟ تا كى ؟ گلايه رو بايد تحمل كرد توى كدوم ترانه بايد مرد تا يه غزل تو چشم تو گل كرد قفس قفس براى من بالى نفس نفس براى من پرواز ولى نه با سكوت هر فرياد ولى نه با گلوى هر آواز طلوع هر دوست دارم با من غروب عاشقانه ها با تو يكى ميون جاده ها گم شد نمى دونم كه اون منم يا تو ترانه سرا : شايا تجلى غروب عاشقانه از آن دسته كارهاى عاشقانه است كه همانطور در پست قبلى توضيح داده شد پيرامون شخصيتِ معشوق شكل مى گيرد . اثرى كه داراى حسى پررنگ ، زبانى ساده و وزنى تاثير گذار مى باشد و براىِ ايجاد ارتباط ، ملزم به تعمق بسيار نيست . ( همچنين مى توان به تك آوايى و مونولوگ بودن اثر نيز اشاره كرد .) قبل از اينكه به نقد ترانه بپردازيم ، به اسم آن توجه مى كنيم كه جاىِ بحث دارد . دوستان ترانه سرا كمتر به اين مهم ، شاعرانه نگاه مى كنند و در اكثر آثر ، اسمى را براى اثر انتخاب مى كنند كه دور از مفهوم متن و گاهى متناقص مى باشد . در صورتى كه نام اثر به ايجاد ارتباط مخاطب با متن كمك مى كند و همين ارتباط ها موفقيت اثر را رقم مى زند . از ( غروب عاشقانه ) مى توان دو معنى را برداشت كرد ؛ 1) غروبى كه زيباست و پر از حس و شوريست كه آدمى را به وجد مى آورد . گويى كه روح و روانت ، آكنده از هواىِ تازه ، عشق و علاقه مى شود . 2) غروب يك رابطهء عاشقانه و دوستى ست . يعنى به مرور زمان به مرز جدايى مى رسد .(از غروب تا رسيدن تاريكى فاصلهء زمانى وجود دارد ) كه اين تعريف تا حدودى هم معنى با انديشهء اثر مى باشد . البته در اين اسم نكته اى نهفته كه قابل ذكرست . غروب عاشقانه ، از 2 مصوت الف ، 3 مصوت كسره و 2 صامت با وزن كشدار شكل گرفته كه نشان مى دهد اين رابطهء طولانى از خيلى وقت پيش ، دچار تزلزل و فروپاشى شده كه با توجه به كسرهء ( ب ) و حرف واو بعد از (ر ) به پايان اين رابطه نزديكتر مى شويم . ترانه از شش بند تشكيل شده ، در بند اول با روحيه و احساس راوى ( عاشق ) آشنا مى شويم . كه با توجه به داشتن وزنى روان و طبيعى در ذهن خواننده نشست مى كند . نمى دونم دوست دارم يا نه نمى دونم اين عادته يا عشق نمى دونم چيكار كنم با تو نمى دونم چيكار كنم با عشق شايد براىِ نتيجه گيرى زود باشد . اما با خوانش اين بند ، اين سؤال در ذهن خواننده خطور مى كند . چگونه عاشق كه نسبت به علاقه اش ( عادته يا عشق ) مردد است ، از معشوق انتظار دارد نسبت به حفظ رابطه پايبند باشد ؟ در بند دوم راوى از رابطهء خود با معشوق حرف مى زند . تشريح رابطه نشان مى دهد كه چقدر راوى به معشوق وابسته است . هر چند معشوق ميل چندانى نسبت به راوى ندارد . ( كنارمى چقد ازم دورى) يا ( تو آشنا غريبه اى انگار ) با نشانه اى در اين بند مى توان نتيجهء اثر را حدس زد . (ستاره اى اما چقد تاريك ) منظور از ستاره ، اميد به روز وصلت است اما در ادامه با چقد تاريك روبرو مى شويم كه نشانگر نرسيدن راوى به معشوقه است همانطور كه در آخر اثر مى خوانيم . در بند سوم ، راوى با عاشق خواندن خود به وصف معشوقه مى پردازد و در هر مصراع شخصيت معشوق را بالاتر مى برد . ( ذره ام ، خورشيد يا قطره ام ، دريا ) در اين بند ترانه سرا مى توانست با وصف قوى ترى ظاهر شود و با استفاده از تصوير هاىِ شاعرانه تر ، معشوق را بيش از اين وصف كند . ( وزن ترانه اين اجازه را مى داد ) هر چند با زبانى ساده و حسى نهان ( با تكرار براىِ من ) مخاطب را تحت تاثير قرار مى دهد. در بند چهارم راوى در نهايت خستگى و دل آزرده از كم محلى معشوق زبان به گلايه باز مى كند و حتى در پي اتفاقى (ترانه ) مى گردد تا تب عشقش را به معشوق منتقل كند شايد با اين كار در رفتار معشوق جرقه اى ( غزل ) رخ دهد و از نامهربانى دست بردارد . (براىِ من كه هنوز عاشق نشدم تا حالا اين تصوير اتفاق نيافتاده ولى از دوستان شنيدم اصولا وقتى معشوق كم محلى مى كنه ( پا نمى ده ) عاشق دنبال فرصتى مى گرده تا خودشو ( حد عشقشو ) به معشوق نشون بده كه در بيشتر مواقع اوضاع بدتر ميشه ) نكته اى كه در اين بند تامل آور است تقابل ترانه با غزل مى باشد ؛ ( توىِ كدوم ترانه بايد مرد تا يك غزل تو چشم تو گل كرد ) بيتى زيبا و خلاق كه خواننده را مجذوب خودش مى كند . در بند پنجم راوى كاملا نااميد شده و درد دلش را با چهار مصرع زيبا فرياد مى زند . خودش را درون قفس عشق مى بيند و با اينكه هنوز شوق پرواز دارد (رسيدن به معشوق ) مى داند براىِ هميشه اسير عشق مى ماند . ( البته اگر با صامتها و مصوتها به اين بند نگاه كنيم به نتايج زيباترى هم مى رسيم ) و در بند ششم به نتيجهء اثر مى رسيم و مثل بيشتر ترانه هاىِ عاشقانه ، عاشق به معشوق نمى رسد . به زعم من ترانه سرا در پايان بندى اثر مؤفق نبود و نسبت به بندهاى قبل ضعيفتر ظاهر شد . مخصوصا با نشان دادن تصوير هاىِ ابتدايى و تركيبهاىِ ساده كه تحت تاثير وزن واژه آرايى شده اند . طلوع هر دوست دارم با من غروب عاشقانه ها با تو يكى ميون جاده ها گم شد نمى دونم كه اون منم يا تو لازم به ذكرست ترانه سرا در بند اول با ترديد روايت را آغاز كرد و با تجربهء شاعرانگى ، بندِ آخر همين حس و ترديد را به خواننده واگذار مى كند (نمى دونم كه اون منم يا تو ) ، كه ترانه سراها كمتر به اين تكنيك ها توجه مى كنند . در نگاه كلی ؛ شايد در ترانهء ( غروب عاشقانه ) خلاقيت و حس آميزى كمتر ديده مى شود . شايد تصويرها آنچنان كه بايد ، بازگوىِ انديشهء ترانه سرا نيست . و شايد بعضى از حرفها و كلمه ها تحت تاثير وزن ( عاشقانه ها ، جاده ها ) ، در اثر جاى گرفته باشند . اما احساس ، زبان ساده و صداقت راوى به اثر كمك مى كند ،جزء ترانه هاى مؤفق باشد. همچنين وزن روان و بافت قوى را نيز مى شود از خصوصيات مهم اين ترانه نام برد .
( با آرزوى موفقيت . اولين هومن )
مديريت وبلاگ نگو ديره ، فرا رسيدن ولنتاين دى ( روز عشاق ) را به عاشقانِ عزيز تبريك عرض مى نمايد . تن تو ظهر تابستونو به يادم مياره رنگ چشماى تو بارونو به يادم مياره وقتى نيستى زندگيم فرقى با زندون نداره قهر تو تلخى زندونو به يادم مياره
من نيازم تو رو هر روز ديدنه از لبت دوست دارم شنيدنه
ترانه : قد بكش منتظرم قد بكش منتظرم تا با هم پنجره رو وا بكنيم تا با هم بلوغ سارا رو تماشا بكنيم ديواراىِ گلى محلمون كفتراىِ روىِ بوم قد بكش منتظريم تا با هم كوچه رو پيدا بكنيم تا با هم غرور دارا رو تماشا بكنيم پشت اين پنجره خورشيد غروبا دل پروانه مى بخشه خواب پروانه ديدى ؟ گل خاتون با قصه هاش واسه دلتنگى بچه ها مى خنده قصهء ماه كبودو شنيدى ؟ دسامون قفس زده بس كه خيال سقف و آسمون كشيده چشامون در به دره بس كه صداىِ خستهء ما رو شنيده اگه تو قد بكشى كفترا پر بكشن سقفمون به آسمون سر بكشه مى تونيم پنجره رو وا بكنيم مى تونيم طلوع خورشيدو تماشا بكنيم قد بكش منتظرم قد بكش منتظريم ترانه سرا : هومن كلانترى
|
|
+ نوشته شده در
پانزدهم بهمن 1385ساعت توسط هومن کلانتری |
|
|
در اين پست ترانهء ( دوباره دوست مى شوى ) كارى از اردلان سرفراز را ، مورد نقد و بررسى قرار دادم كه با اضافه نمودن جزئياتى آموزنده ، اميدوارم راه حلى براىِ بعضى از مشكلاتِ دوستان باشد . اين اثر كارى نه چندان قوى ، از ترانه سراىِ همين آب و خاك هست . كه به وضوح مى بينيم حتي از ترانه سراى بزرگ هم كارى ضعيف خلق مى شود . و در همين كار ضعيف نشانه هايى يافت مى شود كه امروزه كمتر كسى به آن توجه دارد . دوباره دوست مى شوى از كتاب : سال صفر يه روز مثِ يك حادثه تازه به من رسيدى دست نوازش به سر خستهء من كشيدى بر سر شاخهء دلم مثل ستاره بودى كاشكى مى موندى تا ابد وقتى به من رسيدى دوباره دوست مى شوى دوباره دوست مى شوم دوباره آشتى ولى دل شكسته را بگو حالا پس از اون همه سال از اون ور خواب و خيال بازم به من رسيده اى از پس ديوار محال حال و هواىِ عاشقى عطر گلاىِ رازقى رسيده باز به باغ ما كه تازه كرده داغ ما اردلان سرفراز ترانهء دوباره دوست مى شوى در سالِ 1380 در شهر فرانكفورت سراييده شده . متاسفانه كارهاىِ آخر اردلان ( در اين كتاب ) نسبت به كارهاىِ اول ، خيلى افت كرده كه نشان مى دهد ترانه سرا در آن زمان، تحت تاثير ترانه سرايانِ ديگر بيشتر در فكر خلق آثار بوده . همچنان كه در ترانه هاىِ خلوت خانه ، گل سفيد ، عادت و مرا بشنو كه همگى در همان سال سروده شده ، ديده مى شود . دوباره دوست مى شوى ترانه يى عاشقانه است دربارهء معشوق . من در موردِ آثار عاشقانه وارد جزئيات مى شوم و از دكتر سيامك بهرام پور مطلبى پيرامونِ اين موضوع مى نويسم . ادبيات تغزلى را در سراسر جهان مى توان به سه دستهء كلى تقسيم كرد ؛ 1) گروهى كه پيرامونِ محورى به نام معشوق شكل مى گيرند . اين اشعار بيشتر حسى ، پرشور و داراىِ تاثير آنى بوده و جنبهء توصيفى دارند . براىِ ارتباط گرفتن با آنها نيازى به فكر كردن نيست . 2)در مقابل گروهى ديگر از عاشقانه ها هستند كه عشق ، را به عنوان ماهيتى اصيل نگاه مى كنند . در اين جا معشوق جلوه گرى نمى كند بلكه انديشهء شاعر پيرامونِ عشق است . در اين اشعار بيشتر كنش ها و واكنش ها مهم اند و در حقيقت نوعى رفتار شناسى عشق را به تماشا مى گذارند . در مقايسه با دستهء قبل اين عاشقانه ها نيازمند انديشه و تامل هست . 3) دستهء سوم آميخته اى از دو دسته قبل است كه شايد كاملترين نوع عاشقانه باشد كه خلاقيت و كشف شاعرانه بيشتر در اين دسته ديده مى شود . قابل ذكرست ؛ اكثر آثار ترانه سرايانِ جوانِ ما از دستهء اول هست . كه حتى مغاير با ادبيات كهن پارسى ، در كارهاشون خيلى سطحى به ماهيت عشق و معشوق توجه مى كنند . روايت ترانه از دو پرده تشكيل مى شود ؛ در پردهء اول ( دو بند اول ) كه از زمان گذشته شروع مى شود و در همان زمان ، پس از يه دورى دوستى به خاتمه مى رسد . و در پردهء دوم (سه بند آخر ) كه از دوباره دوست شدن و آشتى كردن آغاز مى شود و رو به آينده ادامه دارد . بعد از خوانش اثر ، دو مورد شاعرانه جلب توجه مى كند ؛ 1) استفاده از حرفِ ( ك ) در مصرع اول در كلمهء يك . چرا از كلمهء ( يه ) استفاده نكرد ؟ 2) عدم رعايت نكردن قافيه در بند سوم . و اما مورد اول ؛ براىِ اينكه راوى نشون بده حادثه برايش اهميت داره ، با قرار دادن حرفِ ( ك ) بر ( يه ) ، كوبش وزنى رو توليد مى كنه تا خواننده ، با خوانش يك ، حادثه را جدى تر مجسم كنه . ( يعنى اعتماد به رخ دادن حادثه ) . از اين قبيل تكنيك ها در اثر باز هم مى بينيم . همچنين راوى با استفاده كردن از حرف ( س ) در كلمه ها ، شعر را با خوانشى كشدار با توجه به موضوع ترانه ، به سمت اندوه و ناراحتى هدايت مى كنه تا زمينهء تحول رو در بند آخر فراهم كنه . متاسفانه ترانه سرايان، كمتر به اين حرف ها دقت دارند و پيداست بى توجهى مى شود. و مورد دوم ؛ در بند سوم شاهد هستيم مصراع اول با مصراع سوم هم فافيه است ! ولى در مصراع دوم و مصراع چهارم اينچنين نيست . از آنجا كه بند سوم ، مرز قهر و آشتى ست . ترانه سرا برا با تكرار (دوباره ) و كنار گذاشتن قافيه ، ضمن اينكه به احساس خواننده تلنگرى مى زنه ، خواننده رو غرقِ جريانِ حادثه مى كنه تا با تصوير داده شده ارتباط نزديكترى پيدا كنه . دوباره دوست مى شوى دوباره دوست مى شوم دوباره آشتى ولى دل شكسته را بگو البته لازم به ذكر مى دونم ، رعايت وزن و قافيه در ترانه مفهومى ندارد . ترانه ، اثر كلاسيك نيست كه بايد وزن و قافيه رعايت شود . همانطور كه گفته شد ، اين اثر بر خلافِ ترانه هاىِ جنتى عطايى و ... ، زبانى ساده و بدونِ حاشيه دارد كه هر خواننده اى با اثر به راحتى ارتباط برقرار مى كند . هيچ خلاقيتى در اثر ديده نمى شود . و تنها نشانهء موجود ، كلمهء ستاره در مصراع ( مثل ستاره بودى) است . كه منظور اميد به روشنايى ست . و همانگونه در ادامهء اثر مى خوانيم ، صحبت از آشتى و دوستى دوباره مى شود . اثر از اوزانِ عروضى مستعمل و دست مالى شده تشكيل شده و روىِ واژه ها كاركردِ شاعرانگى اى صورت نگرفته . تصويرها خيلى ابتدا يىست و مشخص است ترانه سرا ، ار روىِ جبر اثر را سراييده ، و در كل ، جدا از نداشتن كيفيت ، آفرينش گرى اى حرفه اى اتفاق نيفتاده است . نگاهِ آخر ؛ به زعم من ، اردلان سرفراز بيشتر از اينكه به فكر خلق و شاعرانگى اثرش باشد به ملودى (آهنگ ) فكر مى كند كه قرارست آهنگساز براى اثر خلق كند . يعنى نگاه كردن به همان چهار عامل اصلى : ترانه سرا ، آهنگ ساز ، تنظيم كننده و خواننده . كه بعد از شكل گيرى به گوش من و شما مى رسد . پس به جرات مى توان گفت ، انديشهء اردلان سرفراز به ماديات سوق گرفته و اثر را براىِ فروش خلق مى كنه و همان طور كه از آثار كتاب پيداست ترانه ها سال به سال ضعيفتر و در عينِ حال ، ترانه هايى كه بعد از آهنگسازى از اين سراينده به بازار عرضه مى شود در مقابل ترانه هاىِ جنتى عطايى و قنبرى و حتى ترانه هاىِ داخلى ، چيزى براى گفتن ندارد و شايد شنيدنش لذتى چند لحظه اى بيش نباشد . متاسفانه اين معضل ، اين روزها گريبانگير بيشتر ترانه سرايان جوان ما شده و كمتر كسى ديده مى شود ترانه را براىِ دل خودش بسرايد و به فكر ماديات نباشد . طورى كه در ترانه ها خلاقيت و كاركرد واژگانى ديده نمى شود و موضوع بيشتر آنها با پنجرهء بسته و كوچه هاىِ بن بستِ عشق هاىِ مجازى گره خورده است . و آهنگ سازها هم با اين اثر هاى ضعيف و وزنهاى تكرارى بدون هيچ زحمتى ، كارى را روانهء بازار مى كنند كه شايد آن ملودى و ترانه را بارها شنيده باشيم . مشخص است خواندن ترانهء دوباره دوست مى شوى و امثال ان ذوق و شوق ِ شاعرانگى را از ترانه سرايانِ جوانِ ما مى گيرد و انها را به مسيرى هدايت مى كند كه بيشتر دچار ضعف و چالش ترانه سرايى مى شوند . در واقع وقتى ترانه سرا به آثارش اعتقاد نداشته باشد ، چه انتظارى مى رود جامعه به ترانه ايمان بياورد و مخصوصا مسئولانِ فرهنگى ، تا به فكر ترانه و ترانه سرا باشند . و به عنوان آخرين حرف ، ديل كارنگى در جمله اى مى گويد : هرگز به موفقيت حقيقى دست نخواهى يافت مگر آنكه به آنچه انجام مى دهى ، عشق بورزى .
قواعدى كه در جان ماست ( چند سؤال از گرايش ترانه با على معلم ) دليل گرايش عمومى به ترانه چيست ؟ اگر به رسانه هاىِ عمومى و خصوصى از جنبهء همه گير بودن و همه كس فهم بودن توجه كنيم ، در مى يابيم كه بين طبقه فرهيخته اى كه طلايه داران سلسله آدميزاد هستند و جماعت پيام گيرندگان ، تيادلى مثل گذشته ها وجود دارد . ليكن به تناسب و تقاضاىِ وسايل موجود بهترين راه و ساده ترين راه و زيباترين شيوه را انتخاب مى كنند تا به اين وسيله پيام هايشان را برسانند . اگر به معنى و مفهوم ترانه ها در همه جهان توجه شده باشد ، ترانه ها ديگر حرفهاىِ عاشقانه يك طرفه يا دو طرفه نيست . ترانه ها مشمول و مملو از مسائل اجتماعى ، عرفانى ، علمى و سياسى و ... است .به دليل اين كه با يك ترانه شما مفهومى را به تعداد كثيرى از انسانها انتقال مى دهيد كه حداقل دو ويژگى قديمى در آن وجود دارد ؛ اول تخيل ، تخيلى كه با تعقل و تجربه نسبت داشته باشد و تخيل هم به معنى تعليق صفت ، آن است كه سه برابر و چهار برابر تاثير گذار خواهد بود . چرا كه صداىِ خوش هم كلام را همراهى مى كند ، گاهى تصوير هم همراهى مى كند و پيام گيرنده با يك كليتى طرف است كه مطلب را هم مى بيند ، هم مى شنود هم حس مى كند و در عين حال لذت هم مى برد . آيا گرايش به ترانه ، رسانگى شعر را تاييد مى كند ؟ البته از قديم فرهنگ شفاهى بر فرهنگ كتبى غلبه داشته است . فرهنگ كتابتى تحميلى بود و تبديلى بود كه به اندازهء سودمندى هايش ، زبان هم با خود آورد . انسان را از هم گسيخت ، اصناف به وجود آمدند . صاحبان اطلاع به وجود آمدند ، هر گروهى از گروه ديگر با تقسيم كردن و ايجاد اصطلاحاتشان مرزهايى گذاشتند و آدم عادى را هم به حيطه اقتدارشان راه ندادند . يعنى مردم نه فيلسوف بودند ، نه عارف و نه اديب . فرهنگ فولكلور و عاميانه كه گاهى هم با توهين از آن ياد مى شود به چيزى گرفته نمى شد . حال اين پيام دهنده است كه بايد بكوشد و دل پيام گيرنده را كه عموم مردم هستند ، با هنر و با كلماتى شيرين و پيام هايى درست به دست آورد و فهم و درايت صحيح و كافى را در اختيار آنها قرار دهد . البته ترانه هاىِ لاابالى و پوچ با اين تعداد توليدى كه امروز در سطح جهان مى بينيم ، كنار خواهد رفت . يعنى فهم و درايت مردم در تشخيص خوب و بد اين متاع ، آن قدر بالا خواهد رفت كه ترانه سرا كم از شاعر قصيده سراىِ قرن پنجم و ششم ايران و عرب نخواهد بود . تاثير ترانه بر ديگر قالبهاىِ شعرى چگونه خواهد بود ؟ قطعا اين قالبها را تحت الشعاع خود قرار خواهد داد . فرض كنيد قصيده فقط به عنوان يك جنس عتيقه نگهدارى خواهد شد كه گاهى سروده و به رخ كشيده شود تنها به اين منظور كه شاعر نشان دهد توانايى انجام كارهاىِ بزرگى كه خاقانى و رودكى هم مى كردند را دارد . در واقع كسى نيست كه صله اى بدهد و صله اى بگيرد . اصلا آنچه كه توليد مى شود كالا و متاع فرهنگى به حساب مى آيد و قيمت گذارى خاصى براىِ آن در نظر گرفته شده است . اين نوعى ارزش گذارى است . ولى ارزش گذارى معنايى را نوع ديگرى بايد تعريف كرد كه اين جا مجال بحث نيست . چرا امروز خروج بر وزن و قافيه به بهانه سرودن قالب ترانه مد شده است ؟ فكر نمى كنم اين مورد همگانى و هميشگى باسد . نكته اى را كه اينجا متذكر مى شوم ، بر مى گردد به تجددى كه چندى پيش ، از 200 ، 300 سال پيش آغاز شد كه احساس مى كردند از منزلى كه هستند بايد حركت كنند اما نمى دانستند بايد به كجا بروند . ما در روزگارى زندگى مى كنيم ، كه همه مفهوم عدل را در تساوى ، تقارن و توازن مى دانند . ما مى دانيم كه عدل در موسيقى آن قدر اهميت دارد كه در رياضى . به اين دليل كه اين دو ساخت رياضى دارند و هر جا كه موسيقى تجلى كند رياضى هم هست و امروز هم وقتى مى رسيم به شخصيتى مثل فيزيكدان هاىِ بزرگ مثلا از انيشتين به اين طرف ، به كشف تقارن هايى در جان جهان مى رسيم . تقارن هايى نه از آن جنس كه بشود به آسانى نسبت خيالات به آن داد و از آن عبور كرد . اگر ديروز عارفى از تقارن حرف مى زد ، مى گفتند بيشتر از خيالات استفاده كرده است . ولى امروز وقتى ( هايزن برگ ) اين حرف را مى زند وقتى شخصيت هايى در اين حد از ساخت و پرداخت جهان كه از زيبا ترين تعادلها تقارنها و كلماتى از اين دست برخوردار است سخن مى گويند ، معلوم مى شود كه اين امر مسئله اى فطرى و بنيادى بوده و ابداع و اختراع سليقه چند آدم با ذوق نيست كه بتوانيم آن را انكار كنيم . ما موسيقى را در صورتى كه گوش نواز و مطبوع باشد ، دوست داريم و تنها موسيقى آن وقت گوش نواز هست كه با قواعد موسيقى به گوش برسد . قواعدى كه با تپش دل ، با ضربان نبض با باد و با صداىِ پرنده و با همه تقارنهايى كه در جهان وجود دارد در ارتباط هست و آن را با شير مادر به ما نوشانده اند . شايد اين بلند پروازى ها و زياده روى ها از كم سوادى يا بى سوادى باشد . اصولا خروج از وزن و قافيه نشانگر سهل انگارى شاعر هست . هميشه روىِ افراط و تفريط نمى شود حساب كرد . آن چه كه غلط باشد به سر انجام نمى رسد اما آثار درست ، مطمئنا پشتوانه اى با نام فطرت انسان و گوش تميز سلسلهء آدميان دارد . چند سطر براىِ على معلم ؛ ژانر بندى ادبيات در ايران ؛ 1) ژانربندى محتوايى : ژانر حماسه ، تغزل و ... 2) ژانرهاىِ ساختارى : مثل غزل ، قصيده و ... در ادامهء گفتگوىِ بالا ، بايد عرض كنم ، مشكل اصلى آقاىِ معلم اينست كه ترانه رو به عنوان شعر و در ادبيات ايران جزء ژانر ساختارى مى داند . در صورتيكه بارها تاكيد شده ترانه جزء ژانربندى محتوايى قرار مى گيرد . مثل ؛ ژانر حماسه يعنى ترانه شعر نيست كه در آن بايد وزن و قافيه رعايت شود . البته اين مشكل فقط گريبانگير انديشهء معلم نيست ، فرهنگِ شاعرانه و سنتى ايران ، بدين شكل ايجاب مى كند ، ترانه جزء شعر شناخته شود و مورد نقد قرار بگيرد . اميدست اين فرهنگ و انديشه روزى به شناختِ كامل از ترانه برسد ، تا چالش هاىِ ترانه بيش از اين در ادبيات ايران عميق تر نشود . ( يا على ) (شنيدم نگفته بودى ) شنيدم پنجرهء بى بى شكسته شنيدم كوچه خيابون شده سقاخونه بسته شنيدم خورشيدو تابلوها گرفتن كافى نت راه افتاده محلمون به دنيا وصله نكنه جو گيره اين زمونه شى چادرت رو بردارى اسير بى نشونه شى نكنه يه وقت برى چت بكنى وب بدى وب بگيرى رو صفحه ويروسى بشى من هنوز بوىِ اقاقى رو دارم عكسى كه واسم گذاشتى رو دارم هنوزم كفتر اون محله ام آرزو هايى كه داشتى رو دارم شنيدم نگفته بودى مانتو كوتاه مى پوشى از رو بوم پريدى افتادى تو حوض نقاشى شنيدم يواشكى شبا ستاره مى شمارى نكنه منو از اين شماره ها كم بيارى شنيدم نگفته بودى شنيدم چرا نگفتى حالا چند هفته ميشه سراغمو نمى گيرى مى دونم شلوغه شهر منو پيت نمى بينى عصرى بى بى اومد و شمعى روشن كردشو رفت شنيدم مى خواى برى منتظرم نمى مونى شنيدم نگفته بودى شنيدم چرا نگفتى
(هومن كلانترى )
يا على
|
|
+ نوشته شده در
دوم بهمن 1385ساعت توسط هومن کلانتری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من از باران مى ترسم
تو كه ابرى ترين هستى تو كه ابرى ترين واژه براى اين زمين هستى زمينم خشك و فرسوده كه رگهاى تنم مرده براى خاك بى حرفم هزاران دل ورق خورده بزرگى اتفاقى تو در اين تقدير بى روحم تو دست پاك و آرامى كه خواهى شس دل شورم من از باران مى ترسم تو كه ابرى ترين هستى تو كه ابرى ترين واژه براى اين زمين هستى هميشه آرزويم بود زمينى سبزه رو باشم زمينى با گلاى عشق در اين دنياى دور باشم كه تا خورشيدم ابرى شد گرفتى نبض كورم را تو با آبى ترين واژه نشستى با من تنها من از باران مى ترسم تو كه ابرى ترين هستى تو كه ابرى ترين واژه براى اين زمين هستى اولین هومن _ یا علی ( 09352632425) |
| پیوندهای روزانه |
|
روزنامه ايران حميد رضا عزيزى مهدى موسوى حسين مومنى آرزو اذانگو الناز ابراهيم پور طاها ( پنجره ) مسیح باز مصلوب راحيل حسينى مریم غلامی سميه سقايى احسان مهديان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|