![]() |
![]() |
|
| من از ايرانى دفاع نمى كنم ! ايران را رعايت مى كنم كه مى شناسم . |
|
نمى دونم حوصِلشو دارين بخونين يا نه؟ (پيشنهاد مى كنم ذخيره كنيد بعد نظر بديد) ولى تو اين هفته واسه يكى از همسايه ها اتفاقى افتاد كه منو يادِ داستانى انداخت. در خانواده اى فقير واقع در جنوبِ تهران زندگى مى كرد. مادرش فالگير بود و با حرفهاى دروغ ، زنها رو مى چاپيد. پدرش معتاد بود و عملگى مى كرد. سليمه 4 تا خواهر و 2 تا برادر داشت و بزرگترين بچه بود. و مثل هر دخترى آرزوهاى بزرگى داشت. خيلي بزرگ. تا اينكه يه روز نشست و با خودش فكر كرد. (چقدر بايد توىِ خونه كار كنم؟ از پدر مادرم كتك بخورم؟ چقدر به اين بچه ها برسم؟ چقدر؟ چقدر؟ ) با اينكه در سن 15 سالگى نامزدِ پسرخالهء بيكارش بود. يه روز از خونه فرار كرد و با همدستىِ بهترين دوستش ، به عقدِ آخوندِ 50 ساله در مى ياد. 2سال در خانهء آخوند زندگى كردتا اينكه يه روز توىِ پارك باپسرى آشنا ميشه. دكترى كه تازه فارغ التحصيل شده بود. (آخه سليمه واقعا زيبابود و براىِ هرپسرى قابلِ توجه بود) بالاخره از آخوند جدا ميشه و با آقاىِ دكتر ازدواج مىكنه. 1 سال بادكتر زندگى كرد ولى به آرزوهاىِ بزرگش نرسيد. (سليمه وقتى مىخواست تصميم بگيره چشماشو مى بست) و در نهايت در يك شب، به دكتر هم خيانت كرد، و با استادِ شوهرش رابطه برقرار كرد و در عرضِ 3 ماه، با استاد ازدواج كرد و همراهش به فرانسه رفت. (سليمه چشماشو بست و براىِ زندگىِ از ايران رفت) سليمه در فرانسه ديگه سليمه نبود ،سِلما صداش مي كردن. 3 سال با استاد زندگى كرد. استادى كه عاشقِ سلما بود. تا كه يه روز در قبرستانِ پاريس در مراسم تدفين دوست استاد، با كنتِ پاريسى آشنا ميشه. (پيرمردِ 70 ساله) آره ، واسه رسيدن به خواسته هاش ،چيزى معنى نداشت. از استاد هم جدا ميشه و با كنتِ پير ازدواج ميكنه . حالا سليمه در يك قصرِ خيلى بزرگ زندگى مى كرد. ماشينِ آخرين مدل زيرِ پاش بود. چند تا مستخدم داشت. پس از مدتى، خواهرها و برادرهاشو به فرانسه مياره و واسه هركدوم بهترين دانشگاه و خواستگارها رو انتخاب ميكنه. براىِ پدرمادرش پول ميفرسته و در شمالِ تهران خونه مى گيره. تا اينكه 2سال بعدكنت مى ميره و تمامِ ثروتِ هنگفتِ كنت، در ميانِ ناباورى به كنتس سلما ميرسه، آره كنتس سلما . (جالبه كه سليمه در طولِ مدتِ زندگى با پنج مرد، هيچ وقت بچه دار نشد ، چون هدف داشت. ) سليمه هنوز يه قدم تا آرزوىِ بزرگش داشت، براىِ همين واسه ادامهء زندگى به آمريكا سفر مى كنه. و پس از 5 ماه، با پسرِ حضرت عارف آشنا ميشه. (حضرت عارف ، مؤسس دين عرفانى بوده كه ميليونها آدم، او را به خاطرِ افكارش ستايش مى كنند ) و امروز، كنتس سلما با حضرتِ واصل نمونهء زوجِ خوشبخت، براىِ ميليونها آدم هستند.اين مردم كنتس سلما رو زنى پاك و با ايمان مى دونن و بسيارى از زنان ، افكار ر رفتارِ او را، سرلوحهء خود مى گيرن و او را مى پرستن. كنتس هر هفته براىِ مردم سخنرانى مي كنه و از حضرتِ عارف حرف مىزنه و آنها را بسوىِ پاكى دعوت ميكنه. و اين آدمهاىِ بى خبر از ... . آيا سليمه به آرزوهاىِ بزرگش رسيد؟ ميگم تو هم آرزوىِ بزرگ دارى ؟ مثلا يه ماشين داشته باشى يا يه موبايل، حتى 1000 تومن پول. يا يه روز با رفيقت برى تفريح . آره عزيزم، ما هم مى تونيم هر جورى كه شده به آرزومون برسيم، ولى هر راهى درسته ؟ (با عرضِ معذرت از دوستان ، با نداشته هاىِ داستان بسازيد) گرفته شده از رمان كنتس سلما ويرايش از هومن كلانترى |
|
+ نوشته شده در
چهارم تیر 1385ساعت توسط هومن کلانتری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من از باران مى ترسم
تو كه ابرى ترين هستى تو كه ابرى ترين واژه براى اين زمين هستى زمينم خشك و فرسوده كه رگهاى تنم مرده براى خاك بى حرفم هزاران دل ورق خورده بزرگى اتفاقى تو در اين تقدير بى روحم تو دست پاك و آرامى كه خواهى شس دل شورم من از باران مى ترسم تو كه ابرى ترين هستى تو كه ابرى ترين واژه براى اين زمين هستى هميشه آرزويم بود زمينى سبزه رو باشم زمينى با گلاى عشق در اين دنياى دور باشم كه تا خورشيدم ابرى شد گرفتى نبض كورم را تو با آبى ترين واژه نشستى با من تنها من از باران مى ترسم تو كه ابرى ترين هستى تو كه ابرى ترين واژه براى اين زمين هستى اولین هومن _ یا علی ( 09352632425) |
| پیوندهای روزانه |
|
روزنامه ايران حميد رضا عزيزى مهدى موسوى حسين مومنى آرزو اذانگو الناز ابراهيم پور طاها ( پنجره ) مسیح باز مصلوب راحيل حسينى مریم غلامی سميه سقايى احسان مهديان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|