![]() |
![]() |
|
| من از ايرانى دفاع نمى كنم ! ايران را رعايت مى كنم كه مى شناسم . |
|
يك روز سفيد سفيد مادر هيچ نگفت . مرد لبخند زد ، دست تكان داد و در جاده به راه افتاد . مادر مدتى طولانى او را با چشم دنبال كرد . بعد از نرده آمد پايين و آهسته به سمت خانه بازگشت . نسيمى وزيدن گرفت و بوتهء توسكا را كه روى حصار رشد كرده بود تكان داد . (خداحافظ !) صداى غريبه بود از دور . و (تشكر بابت سيگار !) چراغ را هنوز روشن نكرده بودند . من و خواهرم پشت ميز در تاريكى اتاق پذيرايى حليم گندم با شير مى خورديم . مادر ايستاده بود كنار پنجره ، از توى چمدان يك دفترچه يا كتاب برداشت ، نشست روى لبهء پنجره ، به ورق زدن . از هر لحظهء ميعادمان يك عيد مقدس مى سازيم . در تمام جهان تنهاييم . همچون يك پر ، ولى بى باك تر ، تو از پلكان سرازير مى شدى ، رو به جلو من گيج از ميان ياس ها به سوى قلمروى تو ، از ميان آينه . شب هنگام هديه گرفتم : درهاى محراب باز شد ، و در آن تاريكى،آهسته،سرخ فام ، برهنگى ات به سمت بالا قوس برداشت . و در بيدارى ؟ - متبرك باد – چنين گفتم،بدان كه تبرك من گستاخانه بود . در خواب كه بودى بوتهء ياس از جايگاهش به سويت كش مى آمد با آن دنياى آبى اش تا لمس ات كند؛ و پلكهايت متاثر از اين لمس، آرام شد، و دستت گرم . رودها در شفافيت شان در جنب و جوش بودند. كوه ها هيبت ترسناك داشتند و رودها در خروش بودند . و تو گوى بلورين در دست آرميدى بر سرير شاهى و – خدا شاهد است– مال من بودى! چو بيدار شدى گردش معمول تعابير را بگردانى كلام چنان قدرت سازگارى يافت كه گلوله ها از واژهء (تو ) معناى تازه اى گرفتند: (شاه) . همه چيز در روى زمين رنگ تازه گرفت حتى چيزهاى ساده – جام ها و قدح ها – لايه هايى از آب چون حصارى ميان ما ايستاد . ما را برد، كى مى داند به كجا: شهر هايى ساخته از معجزه ها ذوب مى شدند همچون سراب زير پايمان له مى شد نعنا و پرندگان همراه مان بودند و ماهى جست مى زد در رود آسمان ها مقابل چشمانمان شكاف بر مى داشت ... و تقدير همچون ديوانه اى چاقو به دست در پى مان بود . ناگهان كسى بنا كرد به فرياد زدن . صداى دايى را شناختم، كه صاحب مزرعه بود . مادر از پنجره نگاه كرد و دويد توى راهرو . بعد برگشت و كاملا آرام گفت : آتش سوزى شده . فقط فرياد نزنيد .
1) غروب ها كه آقاجون باغچه ها رو آب ميده، حتى يك بار هم سرش رو بالا نمى كنه كه نگاهش بيفته به پاهام كه تو حوض اند.فقط زير لب يه چيزايى مى گه. مى دونم خوشش نمى آد عروسش بشينه لب حوض و پاهاش رو مثل ماهى توى آب تكون بده. 2)از قرار اين واژه ها اسباب تفريح ات شد.به من نگاه كردى و لبخند زدى، البته نه محبت آميز، انگار كه اين اصطلاح را از خودم ساخته بودم . گفتى :(دلم براى هواى سرد تنگ شده بود، براى اين سرما). اشاره اى كه كردى به يادم آورد كه اين ها برايت تازه نيست. (و براى برف، كى دوباره برف مى آيد؟) - نمى دانم ، امسال كريسمس برف نيامد. خودت را بالا كشيدى و به اتاق برگشتى ، دلسرد. به خاطر فقدان اطلاعاتم ترسيده بودم. توى آينه قاب سفيد من نگاهى به خودت انداختى ،تقريبا از گردن به پايين ديده مى شد. پرسيدى :(توالت كجاست؟) ديگر از در بيرون رفته بودى . آن شب كه در اتاق پدر و مادرم روى تخت سفرى دراز كشيده بودم صداى پدر و مادرم را كه در تاريكى حرف مى زدند مى شنيدم، با وجودى كه خيلى از نيمه شب گذشته بود ، بيدارِ بيدار بودم. نگران بودم كه مبادا تو هم صداى شان را بشنوى. تختى كه روش خوابيده بودى درست آن طرف ديوار بود و اگر مى توانستم دستم را توى ديوار فرو كنم ، به تو مى رسيد. 3)- بيدارى؟ به خودم مى آيم . من حركتى نكرده ام ،خودش بيدار شده است. رو به او مى كنم. مى گويم : خوابم نمى بره . - چرا ؟ - صداىِ باد مى پيچه تو گوشم. نمى ذاره بخوابم . پوزخندى مى زند و چشم هايش تا نيمه بسته مى شوند. قبل از اينكه آن ها را كامل ببندد دستش را بلند مى كند و مى گذارد روى گوشم .دستش داغ است. يعنى ديگر صدا نمى آيد؟ آرام مى گويد:(بگير بخواب. امروز خيلى رانندگى كردى) و ساكت مى شود . به ديوار تاريك اتاق نگاه مى كنم. فقط حجم تيره و ناواضح قاب عكس روى ديوار را مى بينم . هميشه از اين كه زن و شوهرها عكس عروسيشان را به در و ديوار مى زدند بدم مى آمد. قال كردن اين عكس هم به اصرار احسان بود . نيمهء روشن تر عكس، سايهء سفيد لباس عروسى من است. بيرون پنجره ، چند تكه ابر سفيد موزى، پروازكنان رد مى شوند و به ما نگاه مى كنند. شبيه گل و ستاره مى شوند. شكل پرنده، شكل درخت ... 4)روز اول اسفند بود. ما همه در خانه هامان يك عقرب يافتيم. همه مى دانستيم كه چگونه عقرب شد. راه نجات نداشت. ماندهء عمر را بايد عقرب باشد. او را تسلى مى داديم. دوباره زنى با گيسوان بافته خواهد شد. 5)گهگاه خواب دختركى مى بينم كم سال كه قرار است روزى مادر من باشد. دختركى كه بازى هايش شبيه بازى نيست . و كارنامهء درخشان با اشك دورى از مادر شسته شده. توپش را زمين مى زند و مى شمرد. و آن چه مى شنود چيزى نيست جز صداى توپش و دلش رنگِ پريده اش را لبخندى زينت نمى دهد. خودش را مى بيند در آينه همبازى خودش لى لى كنان از خط ها مى گذرد و چون مى گذرد از ته خط مى ماند ميان نرفتن و رفتن فكر مى كند به من - به غريبه اى – كه قرارست روزى فرزند او باشد. و ... 6)دختر گفت: - آره، هوا حسابى گرم است. اين هوا براش خوب است.- و گلدان را گذاشت زمين و رو كرد به كسى داخل اتاق. وقتى رويش را برگرداند، دستش را برد بالا سمت دستمال و يك دسته مويش را داد تو. نگاهى انداخت به آن گل فروشى خلوت و بعد به آسمان، اما جايى كه مرد نشسته بود شايد يه خلا بود توى هوا. دختر خانهء روبرويى را نديد و بعد ناپديد شد. 7)اغلب اين خواب را مى بينم. هر بار تقريبا به شكلى يكسان، با تغييراتى مختصر. تنها چيزى كه تغيير مى كند خانه ايست كه در آن زاده شده ام: شايد آفتاب باشد، يا باران بيايد. زمستان باشد يا تابستان. به آن عادت كرده ام. و اكنون، در حالى كه خواب ديوارهاى چوبى سياه از فرط كهنگى را مى بينم، و چهارچوب هاى سفيد، و در، نيمه باز، از ايوان رو به تاريكى راهرو، توى خواب مى دانم كه فقط دارم خوابش را مى بينم، و شادى بى حصر بازگشت به زادگاهم از انتظار بيدارى رقيق مى شود. اما وقتى به سمت ايوان مى روم و برگ ها زير گام هايم خش خش مى كنند، حس نوستالژى ام شديدتر است، و بيدارى هميشه اندوهى نامنتظر است ...
سيارهء هفتم: پارك شهردارى (هر چه را اهلى كنى، هميشه مسئولش خواهى بود) روزگارم تو تنهايى مى گذشت. بى اينكه راستى راستى يكى رو داشته باشم كه باهاش دو تا كلمه حرف بزنم . تا اينكه زدو شش سال پيش درست در پارك شهردارى حادثه اى برام اتفاق افتاد. كلافه و گيج بودم . مشكلاتِ زندگى امانمو بريده بود. ناچار و به پيشنهاد چند سوپر دوست تصميم گرفتم خودمو با چن تا سيگارى تخليه كنم . درست در پارك شهردارى ، اوايل زمستون ، ساعت يازده و بيست دقيقهء شب . ( بدون شرح : آخرين آدمى كه تونست با پول كار انجام نشدنى اى رو انجام بده، به علت فقر مالى در گذشت. اما جالبه كه تازگى ها با پول هم نميشه اين كارها رو انجام داد . مثلا ميشه با پول، موبايلى كه افتاده تو چاه توالتِ يه هتل چن ستاره رو در آورد؟) با هر پك صدها كيلومتر و شايد كهكشان ها از خودم دور مى شدم . پرت افتاده تر از هر كشتى شكسته اى وسط اقيانوس. پس لابد مى تونيد حدس بزنيد چه جور هاج و واج موندم وقتى با شنيدن صداىِ ظريفِ عجيبى به خودم برگشتم . - بى زحمت يه شعر برام بخون . - ها !!!!!؟ - يه شعر، يه شعر برام بخون . چنان از جا جستم كه انگار صاعقه بهم زده .خوب كه چشامو ماليدمو نگاه كردم، آدم كوچولويه بسيار عجيبى رو ديدم كه با وقار تمام در نخ من بود . با چشمانى كه از تعجب گرد شده بود به اين تجلى ناگهانى خيره شدم . يادتون نره كه من صدها كيلومتر و شايد كهكشان ها از خودم دور بودم. وقتى بالاخره صدام در اومد، گفتم: آخه تو اينجا چيكار مى كنى ؟ - بى زحمت يه شعر برام بخون . آدم وقتى تحت تاثير رازى قرار گرفت جرات نافرمونى نميكنه. گرچه در آن نقطهء صدها كيلومتر و شايد كهكشان ها دورتر از خودم و سرماى سوزناكى كه منو در بر گرفته بود، موضوع پاك بى معنى به نظرم اومد. باز به فكرم فشار آوردم اما تازه يادم اومد اون چه كه من بلدم بيشتر نوشتن شكوائيه و دستور زبان و يه خورده فلسفه هست. با كمى كج خلقيه مختصرى به اون موجود كوچولو گفتم : شعر بلد نيستم . - عيب نداره يه شعر برام بخون . - (الله اكبر) اولين بار كه اين جهان را انگولك كردم ، خواب زمستانى ام آب شد. شش سال آزگار كسى به اندازهء پرتاب نشست كفش _ با پايى كه راه ندارى؟ نمى آمدم كنار دشت ناز زمين فرود آمد ! جيب هايت جاىِ راحتى نيست . - نه ، اين كه چن تا جملهء پاره پاره شده هست . يكى ديگه بخون . - (باشه) آقا ببين اين خداى مهربانت كجاست او كه تو را از عشق خود بى نصيب كرد ورد زبانت بود خدايا تو با منى اما تو را در اين تباهى غريب كرد اى خداى مهر و ماه و ميترا و آب آرى منم يك زن كه در اوج باورم باور ندارم كه مرا تنها گذاشتى حالا كه در ناباورى از همه سرم - چى خوندى ! اين كه شعر نيست ، شكايته . وقتى كسى شكايت داره از خودش بدش مى ياد . من كه از خودم بدم نمى ياد . مى ياد ؟ - يه شعر ديگه واسش خوندم . - اين كه خيلى سنگينه . تو دلم جا نميشه . يه شعر مى خوام سبك باشه .وقتى مى خونمش باهاش پرواز كنم . هر جا كه مى خوام ببرمش . - خيلى كلافه شده بودم . عجله داشتم دومين سيگارى رو بكشم . از رو بى حوصلگى از دهنم در رفت. يه توپ دارم قلقليه سرخ و سفيد و آبيه ميزنم زمين هوا ميره نمى دونى تا كجا ميره من اين توپو نداشتم مشقامو خوب نوشتم بابام بهم عيدى داد يه توپه قلقلى داد - هِين ! آهان ! اين همون چيزيه كه مى خواستم . يه بار ديگه برام مى خونى ؟ - واسه اينكه از دستش راحت بشم يه بار ديگه هم خوندم و تندى سيگارى رو روشن كردم. - خيلى سبكه . توش همه چى داره . حتى توپ . مى تونم اينو هر جا بخوام ببرم ؟ - من كه داشتم صدها كيلومتر و شايد كهكشان ها از خودم دور مى شدم . گفتم : چطور مگه؟ - آخه جايى كه من هستم خيلى تنهام . هيچ چى واسه خودم ندارم . - من كه صدها كيلومتر و شايد كهكشان ها از خودم دور بودم . گفتم : آره ، مى تونى با خودت ببرى . شعرى كه برات خوندم بزرگترين ثروتِ دنياست . و اينجورى بود كه من با هومن كوچولو آشنا شدم . ( بدون شرح : از برفى كه آتش كشيده اى پيداست كه باخته اى بازى را از صفر شروع مى شود از صفر گنده از يخ زدن آدم آدم نمايى كه دم اش از قوطى كنسرو زده بيرون و تو باخته اى بازى را ) خيلى طول كشيد تا تونستم بفهمم از كجا اومده . هومن كوچولو كه اين همه منو سؤال پيچ مى كرد انگار سؤال هاى منو نمى شنيد. فقط يه چيزايى كه جست و گريخته از دهنش در ميومد منو با اون آشنا مى كرد. مثلا اولين بار كه سيگارى رو دستم ديد، ازم پرسيد : - اين چيز چيه ؟ - اين چيز نيست . باهاش ميشه به زندگى فكر نكرد. ميشه باهاش پرواز كرد . صدها كيلومتر و شايد كهكشان ها از خودت دور شد . بهش ميگن سيگارى . - چى ؟ تو هم از يه جاىِ ديگه اى ؟ - بله ؟ - ها! اين ديگه خيلى عجيبه ! خوب ، پس تو هم از سيارهء ديگه مياى ؟ - من كه صدها كيلومتر و شايد كهكشان ها از خودم دور بودم، گفتم : پس تو از يه سيارهء ديگه اومدى ! تو از كجا مياى آقا كوچولويه من ؟ خونت كجاست ؟ شعر منو مى خواى ببرى كجا؟ هومن كوچولو كنارم نشست و به آسمون خيره شد . مدام شعر رو زمزمه مى كرد . بزرگترين ثروت . ما آدم بزرگ ها با اينكه بزرگ هستيم اما هميشه دليلى براى كم آوردن داريم و من براى چن هزارمين بار پيش هومن كوچولو هم كم آوردم . بزرگترين ثروت . بعد از چند دقيقه با صدايى گرفته و بغض آلود گفت : - اونيكى رو مى بينى ؟ همونى كه داره چشمك ميزنه.پيش اون ستاره . اون اختركِ منه . من كه صدها كيلومتر و شايد كهكشان ها از خودم دور بودم چيزى جز سياهى نديدم . اما براىِ اينكه دوباره كم نيارم گفتم : آره . خيلى كوچولوئه ! اسمش چيه ؟ هومن كوچولو بهم نگاهى كرد و گفت : - بهش ميگن ( ب 612). اصلا دوس ندارم. اسم بايد جذاب باشه. سبك باشه . تو دهن جا بشه. مثله همين شعر . بعد از مكثى كوتاه دوباره گفت : - اختركِ من خيلى كوچولوئه . توش يه خونه دارم با سه تا آتشفشون. دوتاش فعاله، يكيش خاموشه. خوب آدم كه كفِ دستشو بو نكرده اون آتشفشون خاموشو هم هر روز تميز مى كنم .آخه آتشفشون كه پاك باشه مرتب و يه هوا مى سوزه، يه هو گر نمى گيره. رو اون دو تا غذا مى پزم . آخه آتشفشونام خيلى كوچيكن . يه باغچه هم دارم كه توش يه گل سرخه . با يه آبپاش كه گلم رو آب ميدم . اختركِ من انقدر كوچيكه كه بعضى وقتا دلتنگ ميشم مى تونم بارها غروب آفتابو تماشا كنم . من غروب كردن آفتابو خيلى دوس دارم . يه روز 43 بار غروب كردن آفتابو تماشا كردم . خودت كه مى دونى ، وقتى آدم خيلى دلش گرفته باشه از تماشاىِ غروب لذت مى بره . پيش خودم گفتم : پس خدا مى دونه اون روز چقدر دلت گرفته بود . ( بدون شرح : تفاوت نگاه شرقى به عشق با آن چه غربى از عشق مى خواهد در شيوهء برخورد عاشق با معشوق نهفته است . حالا بعضى از آدمها موندن، فاصلهء بين سارى تا قائمشهر هم در اين ديدگاه مى گنجه ؟ ) با اينكه صدها كيلومتر و شايد كهكشان ها از خودم دور بودم اما خيلى دلم مى خواس بدونم واسه چى اين همه راه رو از اختركش بلند شده اومده اينجا . درست توى پارك شهردارى ، وسط اين سرما. يعنى شنيدن يه شعر اينقدر ارزش داره كه هومن كوچولو رو وادار به اين كار كرده يا كاسه اى زير نيم كاسهء آقا كوچولويه ما هست . دوام نياوردم . ازش پرسيدم :آقا كوچولو ! چى شد كه اينجا اومدى ؟ شنيدن يه شعر تو رو تا اينجا آورد ؟ اين همه راه ! اينجا كجا ! اونجا كجا ! - بهت كه گفتم تو اختركم يه گل سرخ دارم. تنها همدم منه . صبها كه پا ميشم ، آبش ميدم . برگاشو تميز مى كنم . شته ها رو دور مى كنم . شبا دورشو مى پوشونم سرما نخوره . اما خوب گل سرخم، تو دنيا تكِ . خيلى قشنگه . واسه همين نمى خوام ناراحت باشه . چيزى آزارش بده . خودت كه مى دونى گلها خيلى حساسند . ( بدون شرح : اگر راز و رمز قصه اى بيش از حد باشه كسى جرات نداره آونها رو زير سؤال ببره. ) - گل سرخ: تازه همين حالا از خواب پا شدم. مى بخشين كه موهام اينجور آشفته هس. - هومن كوچولو: واى چه خوشگل ! معركه اين ! - گل سرخ : چرا نه ؟ من و آفتاب تو يه لحظه به دنيا اومديم . - هومن كوچولو: خوشحالم. - گل سرخ: گمون كنم وقتِ خوردن ناشتاييه. بى زحمت يه فكرى برام بكنين . و هومن كوچولو شوريده و آشفته حال، يه آبپاش آب خنك پاىِ گل داد . - گل سرخ : آخيش ، حالى كردم . سيارت چه صبح دلنگيزى داره ! منو كه به وجد آورده. - هومن كوچولو: آره. اسمت چيه ؟ - گل سرخ: من گل سرخم. زيباترين گل دنيا . تو هيچ سياره اى همتا ندارم . مى بينى چقد جذابم؟ چه بويى دارم! تمومه خوبيها تو من خلاصه ميشه . - هومن كوچولو: آره ، دارم مى بينم. چقد خوبه آدم همتايى نداشته باشه. - گل سرخ: خوب بگو ببينم چى بلدى بخونى ؟ از اونجايى كه روحى شاعرانه و لطيفى دارم ، تو هر روز بايد واسه من شعرى بخونى تا شادابيه خودم رو حفظ كنم . تا وقتى منو نيگا مى كنى بهت نيرو بدم .آخه خيلى حساسم . زود باش يه شعر بخون . زود باش. - هومن كوچولو: اما من كه شعر بلد نيستم . اصلا شعر چيه ؟خوردنيه ؟ - گل سرخ: چى؟ تو شعر بلد نيستى؟ واى خداىِ من! سياره قحطى بود منو انداختى؟ - هومن كوچولو: منو ببخش! اما چه جور ميشه شعر ياد گرفت. اگه كمكم كنى ياد بگيرم ،بهت قول ميدم هر روز واست بخونم. منو تنها نذار . - گل سرخ: والا خودم هم بلد نيستم . اما فكر كنم بتونى تو اختركاىِ ديگه ياد بگيرى .بايد يه جا برى كه مثله خودت آدم باشه. شايد بلد بود، تونست بهت ياد بده. يادت باشه شعرى كه مى خواى واسم بيارى، سبك باشه تا روحمو لطيف كنه. يه شعر ساده ياد بگير كه توش پر از حس و شادابى باشه. يادت نره كه چى گفتم ؟ - هومن كوچولو: اما اگه من برم، تو تنهايى چيكار مى كنى؟كى بهت آب ميده؟كى مواظبت باشه ؟ - گل سرخ: تو نگران من نباش. اگه منو دوس دارى ، حرفمو گوش كن و برو واسم شعر بيار. برو ديگه داره دير ميشه . و اينجورى شد كه هومن كوچولو بعد از اينكه آتشفشوناشو پاك كرد و يه آبپاش آب هم به گل داد، اختركشو به مقصد اختركِ ديگه اى ترك كرد. البته هومن كوچولو خيلى اضطراب داشت. مى ترسيد ديگه نتونه اختركشو ببينه و يا هنگام برگشتن، گلش خشك شده باشه . اما حرفاىِ گل به اون نيرو داده بود و پيش خودش تكرار مى كرد: من حتما با شعر بر مى گردم. من بر مى گردم. ( بدون شرح: آلفرد هيچكاك جملهء معروفى داره كه ميگه: **بهتر است از كليشه شروع كنيم تا اينكه به كليشه برسيم .** كليشه موجود چِندش آوريست كه با تكرار خودش، ديگرون رو به تكرار وا مى داره و جالب اينكه اجتماع نيز تحت تاثير اين تكرار ،از هم باز ميشه و به مكانى ماورا تبديل ميشه. مكان ماورا مى تونه، دنياىِ پست مدرن باشه يا فضاىِ كلاسيكِ روز. به زعم من، فضاىِ شعر ما از كليشه هم گذشته. كليشهء اخلاق ، كليشهء رفتار، كليشهء عشق ، كليشهء فكر و حتى كليشهء زمين . ) هومن كوچولو بعد از طى مسافتِ زياد به اخترك اول رسيد. در اختركِ اول پادشاهى بود كه با شنلى بزرگ روىِ صندليه زيبايى نشسته بود و چند دوربين مدار بسته هم مواظبِ اون بود. پادشاه ،همين كه هومن كوچولو رو ديد، گفت: خوب، اين هم شاعر . - هومن كوچولو: اون كه تا حالا هيچ وقت منو نديده. چطورى مى تونه منو بشناسه ؟ - پادشاه: بيا جلو تا بهتر ببينيمت شاعر . هومن كوچولو با چشم دنبال جايى مى گشت تا بشينه. اما شنل بزرگِ پادشاه تموم اخترك رو گرفته بود. ناچار با اينكه سخت خسته بود همون جور سر و پا موند و چن خميازه كشيد. - پادشاه: خميازه كشيدن در حضور حضرت سلطان ممنوعه. اين كارو برات قدغن مى كنيم. - هومن كوچولو: نمى تونم جلوىِ خودمو بگيرم . از راهِ خيلى دورى اومدم. اصلا نخوابيدم. - پادشاه: خوب، پس بهت امر مى كنيم خميازه بكشى. سالهاست خميازه كشيدن شاعرى رو نديديم. برا ما تازگى داره . يلا خميازه بكش . - هومن كوچولو : آخه اينجورى من دست و پامو گم مى كنم . ديگه نمى تونم. - پادشاه: پس بهت امر مى كنيم كه گاهى خميازه بكشى و گاهى خميازه نكشى. - هومن كوچولو: اجازه مى فرماييد بشينم؟ - پادشاه: بهت امر مى كنم بنشينى . - هومن كوچولو:قربان عفو مى فرماييد كه ازتون سؤال مى كنم . - پادشاه: بهت امر مى كنيم كه سؤال كنى. - هومن كوچولو: شما قربان به چه سلطنت مى فرماييد؟ - پادشاه: به همه چى . - هومن كوچولو: به همه چى ؟ - پادشاه: به اختركِ خودم . به اختركاىِ ديگه و باقى شاعران . - هومن كوچولو: يعنى به همهء اينا ؟ - پادشاه: به همهء اينا . - هومن كوچولو: اون وقت شاعرا سر به فرمونتونن؟ - پادشاه: البته كه هستن . همشون بى درنگ هر فرمونى رو اطاعت مى كنن. ما نافرمونى رو مطلقا تحمل نمى كنيم . - هومن كوچولو: دلم مى خواس يه شعر گوش كنم . يه شعر ساده و سبك . التفات بفرماييد. - پادشاه: اگه ما به يكى از غزلسرايمان دستور بديم مثل اين مگس كه از اين صندلى به اون صندلى بپره و قصهء سوزناكى بنويسه يا به شكل مرغ دريايى درآد. اون وقت غزلسرايمان فرمان ما رو اجرا نكنه. كدوم يكى مقصريم ؟ ما يا غزلسرا ؟ - هومن كوچولو: خوب البته شما - پادشاه: حرف نداره. پس بايد از هر كسى چيزى رو توقع داشت كه ازش ساخته باشه. قدرت بايد بيش از هر چيزى به عقل متكى باشه. اگه تو به شاعرا فرمان بدى، شعر رو ترك كنين ،انقلاب مى كنن . ما حق داريم توقع اطاعت داشته باشيم چون فرمانمون عاقلانه هست. - هومن كوچولو : پس شعر من چى ؟ - پادشاه: تو هم به شعرت مى رسى . فرمانشو صادر مى كنيم. منتها با شِم پادشاهيمون منتظريم تا زمينه اش فراهم بشه . - هومن كوچولو: كِى فراهم ميشه ؟ - پادشاه: بعد از ظهر شنبه ساعتِ چهار . اون وقت تو با چشماىِ خودت مى بينى كه چه جورى فرمانِ ما رو اجرا مى كنن . - هومن كوچولو: من تا شنبه وقت ندارم .شما هم كه شعر بلد نيستين. ديگه برم اينجا كارى ندارم . - پادشاه: نه نه نرو . وزيرت مى كنيم . - هومن كوچولو: وزير!!! - پادشاه: آره . مى تونى در موقعى كه ما مى ريم چاىِ گيلانى بُخوريم ،جاىِ ما فرمان صادر كنى . شاعرا فرمان تو را هم اجرا مى كنن . حتى مى تونى اونا رو محاكمه كنى كه چرا شعر پست مدرن نمى خونن ؟ مى تونى ترانه سراها رو محكوم به مرگ كنى!!! - هومن كوچولو: آخه اينجا كه كسى نيست . من هم از حكم دادن خوشم نمياد. برقرارىِ عدالت كار هر كسى نيست. فكر مى كنم كه ديگه بايد برم . - پادشاه: نه ! - هومن كوچولو: اگر عليحضرت مايلند عواملشون دقيقا انجام بشه ، مى تونن فرمان خردمندانه اى در مورد بنده صادر بفرماين . مثلا مى تونن به بنده فرمان بدن ظرفِ يه دقيقه زحمت رو كم كنم . تصور مى كنم زمينش هم اماده باشه . و اينجورى شد كه هومن كوچولو اختركِ اول رو ترك كرد . ( بدون شرح : خدا بيامرزش . هميشه مى گفت:* پسر،عاشقى هم اندازه داره .* اون موقع حاليم نمى شد ولى امروز كه خودمو اسير يه زنِ مطلقه مى بينم،تازه اندازهء عاشقى رو درك مى كنم . اندازهء خوارى و بدبختى رو . كه بايد روح و جسممو گوشهء اتاقم زندونى كنم.به زنگهاى مكرر تلفن جواب ندم . همه رو فراموش كنم حتى خودمو . آره،عاشقى هم اندازه داره.) اخترك دوم مسكن آدم خودپسندى بود كه با كلاهه لبه دارش خيلى بامزه نشون مى داد. خودپسند: به به ! اين هم يك شاعر كه داره مياد منو ببينه، كه منو ستايش كنه . هومن كوچولو: سلام . چه كلاهِ عجيبى سرتون گذاشتين ! خودپسند: مال اظهار تشكر كردنه. موقعى كه هلهلهء شاعران بلند ميشه و مى خوان منو ستايش كنن . هومن كوچولو : چى ؟ خودپسند: دس بزن . دس بزن . هومن كوچولو دس مى زد و خودپسند هى كلاهشو واسش تكون مى داد. هومن كوچولو : من شعر مى خوام . يه شعر برام مى خونى ؟ خودپسند: چى ؟ شعر ؟ من شعر دوس دارم ولى شاعر نيستم . من فقط اداىِ شاعرا رو در ميارم كه منو ستايش كنن. دس بزن . دس بزن . هومن كوچولو : ادا در آوردن يعنى چى ؟ خودپسند: يعنى من با انجام دادن حركاتِ جسمى و روحى شاعران، به ديگران مى قبولونم كه من هم شاعرم .بعد تو رو ستايش مى كنن. خيلى آسونه . تو هم مى تونى . دس بزن دس بزن . هومن كوچولو : آخه تو اين اخترك كه فقط خودتيو كلات . خودپسند: الان كه هستى . اين لطف رو در حق من بكن .منو ستايش كن. دس بزن دس بزن . هومن كوچولو: خوب، واست دس زدم . اما آخه واقعا چيه اين برات جالبه؟ خودپسند: شاعر بودن . مورد ستايش قرار گرفتن . هومن كوچولو : اين آدم بزرگا راستى راستى چقدر عجيبن !!! و هومن كوچولو حيرون و نااميد اختركِ دوم رو هم ترك كرد. ( بدون شرح: مادر عاطف: تو عاشق ترينى عاطف. پس ليلا عروس توست. من خواب نما شده ام. مادر جميل: داماد تويى جميل. به حافظِ عجم تفال زده ام . مادر حسنى: شوريده روىِ من ، شوريده خيال مباش. كليد خيمهء وصل ليلا بازوى توست. به دلت بگو ليلا را به پاروها فرياد كند. مادر معصوم: ترديد چرا پسرم . اين رسم قبيله است. وقتى كه من ليلاىِ قبيله بودم، پدرت اول قايقران شد تا من مادر تو باشم. پس چرا خوب پارو نزنى ؟ مادر مجنون: اول قايقران نشدى، به درك. هر مجنونى ليلايى دارد. اين ليلا نشد ليلاىِ ديگر. مادر دهر هر چه در بطن دارد، يا ليلى است يا مجنون. بر من لعنت كه مجنون زاييدم، بر من لعنت پسرم. ) تو اختركِ بعدى معتادى مى نشست .ديدار كوتاه بود. اما هومن كوچولو رو به غمى بزرگ فرو برد. هومن كوچولو: تو چيكار مى كنى اينجا؟ معتاد: تل مى كشم . هومن كوچولو: تل كشيدن يعنى چه؟ معتاد: اينو بخار مى كنم ،مى فرستم داخل بدنم . تا فضاى شعر و شاعرى بهم بده. هومن كوچولو: تل مى كشى كه چى ؟ معتاد: كه شعر بنويسم . هومن كوچولو: مگه شعر رو اينجورى مى نويسن ؟ معتاد: ياد گرفتم كه اينجور شعر بنويسم . مى تونم بهت ياد بدم. هومن كوچولو: نه، دوس ندارم ياد بگيرم. اينطورى بقيه رو فراموش مى كنم. اطرافت رو نيگا كن. فقط يه شعر برام بخون .يه شعر . معتاد: هنوز شعرى نگفتم تا برات بخونم. هر چند فكر مى كنم شعرى بزرگ در راهه . هومن كوچولو: كِى ؟ كِى مياد ؟ معتاد: داره مياد. خيلى دور نيست . اما اول بايد اينارو تموم كنم. هومن كوچولو از اونجا كه اصلا وقت نداشت، ناراحت و متاثر اخترك رو ترك كرد. هنگام رفتن براىِ آخرين بار به معتاد نگاهى كرد و گفت: شاعرى كه هنوز شعر نگفته . ( بدون شرح: يه نقل قول مشهور ميگه: * هر آنچه ريشه در سنت ندارد، سرقت ادبى محسوب مى شود.* حالا فكر كنيد چِرت مدرنيسم هاىِ ما، چى مى كشند !!!؟ ) اختركِ چهارم، اختركِ يه مرد تاجر بود. اين بابا چنان مشغول و گرفتار بود كه با ورود هومن كوچولو حتى سرش هم بلند نكرد. تاجر: سه و دو ميشه پنج. پنج و هفت، دوازده ... هومن كوچولو: سلام تاجر: سلام. پانزده و هشت ميشه بيست و سه . پس جمعش ميشه پونصد و يك ميلون و ششصد و بيست و دو هزار و هفتصد و سى و يكى . هومن كوچولو: پونصد و يه ميلون چى ؟ تاجر: ها؟ تو كه هنوز اينجايى؟ هومن كوچولو: اين همه ميلون چى ؟ تاجر: ميلونها از اين چيزايى كه روىِ كاغذ مى نويسن. هومن كوچولو: داستان ؟ تاجر: نه، كمتر از داستان . هومن كوچولو: پس خاطره . تاجر: نه بابا. همين چيزايى كه با خوندنش ولنگارو به عالم هپلوت مى بره. آدمو مبتلا به خيالبافى مى كنه .نون و آبو از زندگى آدم ميگيره .همين نوشته هايى رو كه بعضى هارو عاشق ميكنه و بعضى هارو غافل .گيرم من شخصى جدى هستم و خودم رو وقفِ خيالبافى نمى كنم. آهان يادم اومد. بهش ميگن شعر . هومن كوچولو: چى ؟ شعر؟ تو اين همه شعر دارى؟ يه شعر برام بخون . تاجر: من اين همه شعر دارم . اما نمى تونم بخونم .اصلا بخونم كه چى بشه؟كه مثله اين همه آدم، خيالبافى كنم. من آدمِ جدى اى هستم . هومن كوچولو: خوب، پس پونصد ميلون شعر به چه دردت مى خوره؟ تاجر: پونصد و يك ميلون و ششصد و بيست و دو هزار و هفتصد و سى و يكى. من جدى ام و دقيق. هومن كوچولو: خوب، به چه دردت مى خورن ؟ تاجر: به چه دردم مى خورن ؟ هيچى، تصاحبشون مى كنم. هومن كوچولو: شعرا رو ؟ تاجر: بله خوب هومن كوچولو: به يه پادشاه برخوردم... تاجر: نه، پادشاها تصاحب نمى كنن. اونا سلطنت مى كنن .اين دو تا با هم خيلى فرق دارن. هومن كوچولو: خوب، حالا تو اونا رو تصاحب مى كنى كه چى بشه ؟ تاجر: كه اونا رو بفروشم و دارا بشم . هومن كوچولو: خوب،دارا شدن به چه كارت مى خوره ؟ تاجر: به اين كار كه، اگه كسى شعرى گفت يا داشت ازش بخرم . هومن كوچولو: چه جور ميشه يه شعر رو صاحب شد؟ تاجر: اين شِعرا ماله كيه ؟ هومن كوچولو: چه مى دونم ؟ مال هيچكس . تاجر: پس مال منه . چونكه من اول به اين فكر افتادم . هومن كوچولو: همين كافيه !!!؟ تاجر: البته كه كافيه. اگه تو يه جواهر پيدا كنى كه مال هيچكس نباشه، ميشه مال تو. اگه با دخترى دوس بشى كه هنوز ازدواج نكرده باشه، ميشه مال تو.(هر چن امروزه هم با دختر ازدواج كرده ميشه ازدواج كرد) اگه فكرى به كلت بزنه كه تا اون موقع به سر كسى نزده باشه، به اسم خودت ثبتش مى كنى و ميشه مال تو. منم شعرا رو واسه اين صاحب شدم كه پيش از من هيچ كس به فكر نيفتاده بود كه مالك اونا بشه. هومن كوچولو: اينا همه درست. منتها چيكارشون مى كنى ؟ تاجر: همينجور مى شمارمشونو مى شمارمشون . البته كار بسيار مشكليه . ولى خوب ديگه من آدمى هستم بسيار جدى. هومن كوچولو: مى شمارى كه چى بشه ؟ تاجر: خوب، آدمايى هستن كه خيالبافن . بيكارن،مى خوان دختر بازى كنن، ميان اين شعرا رو ازم مى خرن. خوب، منم مى فروشم و دارا ميشم . به همين راحتى . هومن كوچولو: اما تو اختركِ تو كه كسى نيست ؟ تاجر: تو كه هستى . بيا ازم بخر. هر چى بخواى مى تونى بخرى . هومن كوچولو: با چى بخرم ؟ تاجر: سكه. فقط سكه . هومن كوچولو: اما من كه همرام ندارم . تاجر: پس اجازه ميدم يكيشو صاحب بشى ؟ هومن كوچولو: نه، دوس ندارم چيزى كه مال من نيست رو صاحب بشم. من تو اختركم، سه تا آتشفشون دارم كه مال خودمه. يه كلبه دارم كه مال خودمه. يه گل سرخ دارم كه فقط مال خودمه و خوشحالم كه صاحبشون هستم چون براشون فايده دارم. اما تو چه فايده اى به حال اين شعرا دارى ؟ اين آدم بزرگا راستى راستى چقدر عجيبن !!! ( بدون شرح: بچه كه بودم خيلى سعى مى كردم تو لحظه اى كه داره خوابم مياد، هشيار باشم و دركش كنم. ولى مثله هميشه متوجه نمى شدم و جالب اونكه كسى هم كمكم نمى كرد. اما ديشب كه تو رختخواب بودم ،چشام يواش يواش داشت سنگين مى شد. تيك تاكِ ساعت نوازشم مى داد.انگار داشتم اون لحظه رو حس مى كردم. سرعت صوت خيلى كمتر شده بود و صدا از اتاق بغلى شمرده شمرده به گوشم مى رسيد: ى ه د خ ت ر خ و ب و ا س ه پ س ر م س ر ا غ د ا ر م .بعد از شنيدنش، ضربان قلبم تندتر شد. و سرعتِ صوت به قدرى بالا رفت كه اين جمله، بارها تو گوشم تكرار شد و مثله اين برق گرفته ها جَلدى از اتاق اومدم بيرون و فرياد زدم: ننه، قربونت بشم. اما حِيف كه ننم سالهاست مرده. ) اخترك پنجم چيز غريبى بود. از همهء اختركاىِ ديگه كوچيكتر بود. اندازهء يه اتاق دوازده مترى نم گرفته تو زير زمين يه ساختمون. يعنى فقط به اندازهء يه فانوس پايه دار كه يك فانوس بون اونجا داشت.هومن كوچولو از اين قضيه سر در نياورد كه يه جا ميونِ آسمون خدا توىِ اختركى كه نه خونه اى توش هست و نه آدمى،حكمتِ وجود يه فانوس و يه فانوس بونِ پير چى مى تونه باشه !!! هومن كوچولو: سلام. واسه چى فانوس رو خاموش كردى؟ فانوس بون: اين يه دشتوره. شبح بخير. هومن كوچولو: دستور چيه ؟ فانوس بون: اين كه فانوشو خاموش كنم. شب خوش . و دوباره فانوسو روشن كرد. هومن كوچولو: پس چرا روشنش كردى باز ؟ فانوس بون: دشتوره ديگه . هومن كوچولو: اصلا سر در نميارم . فانوس بون: چيزه شر در آوردنى توش نيشت . دشتور، دشتوره. روز بخير. و باز فانوسو خاموش كرد. فانوس بون: كار جانفرشايى دارم. پيش ترها معقول بود. شبحه پنجشنبه ها خاموش مى كردم و شبِ پنجشنبه ها كه مى شد روشن مى كردم تا يه هفته اشتراحت داشتم تا مى تونشتم، مى خوابيدم. هومن كوچولو: بعدش دستور عوض شد؟ فانوس بون: آره. بدبختى منم از همين جاشت. بهم گفتن چون شاعرا پنجشنبه ها اينجا نميان، بايد هر روز فانوش روشن باشه. نتونشتم تاب بيارم . حالا يه مدتِ گفتن كه مى تونى يه دقيقه روشن كنى و يه دقيقه خاموش تا جلب توجه كنه و شاعراىِ بيشترى به اينجا بيان. شب خوش . هومن كوچولو: يعنى اين اخترك جاىِ شاعراست ؟ پس چرا كسى نيست ؟ فانوس بون: نمى دونم والا. من كه بعد از اين همه عمر از كار اينا شر در نياوردم . شاعرا موجوداتِ عجيبى هشتن. يه روز خوبن، يه روز بد ميشن. اما در كل، مغضوب الهى هشتن. روز بخير . هومن كوچولو: چه عجيبن !!! خودت چى؟ مى تونى يه شعر برام بخونى؟ فانوس بون: چى ؟ من از شه چيز نفرت دارم . يك، خوندن شعر . دو، ديدنِ شاعر و شه، اين فانوش. آرزو دارم كشى بياد و جايم را بگيره . اما افشوش كه شالهاشت ... شب خوش. هومن كوچولو: سالها چى ؟ فانوس بون: روز بخير . هومن كوچولو: بگو سالها چى؟ شايد تونستم كمكت كنم . فانوس بون: شب خوش . هومن كوچولو: باشه، ميرم . اما اينجورى نابود ميشى . تا كِى مى خواى فانوستو روشن خاموش كنى؟ تا كِى مى خواى تو اين اخترك تنهايى سر كنى ؟ فانوس بون: روز بخير . هومن كوچولو وقتى با مقاومتِ فانوس بون مواجه شد. ناخواسته اخترك رو ترك كرد. چون اصلا وقت نداشت. در ضمن هنوز شعرى هم ياد نگرفته بود . (بدون شرح: يه قضيه هست كه ميگه: *هر چى بيشتر دروغ بگى، بيشتر دوسِت دارم .* بابل: چهل كيلومتر . بهشهر: سى و پنج كيلومتر . قائمشهر : پانزده كيلومتر . رشت: سيصد و سى كيلومتر. آمل: شصت كيلومتر .بابلسر: پنجاه و پنج كيلومتر. فيروزكنده: پنج كيلومتر. از مركز شهر تا ميدان امام: پانصد متر و در پايان: طول خيابان فرهنگ: چهارصد متر. ) اخترك ششم اختركى بود بزرگ و آقا پيره اى تو اون مى نشست و كتاباىِ كت و كلفت مى نوشت . آقا پيره: خوب، اين هم يه نفر. از كجا مياى ؟ هومن كوچولو: اين كتاب به اين كلفتى چيه؟ شما اينجا چيكار مى كنين ؟ آقا پيره: من شعردانم. هومن كوچولو: شعردان چيه ديگه؟ آقا پيره: شعردان به دانشمندى ميگن كه جاىِ تموم شاعرا رو مى دونه. مى دونه كه شاعر كجا زندگى مى كنه. چى مى خوره. چى مى پوشه. با كى مى گرده . حتى مى دونه شماره كفش فلان شاعر چنده . اينم مى دون كه روزى چند بار دست توىِ دماغش ميكنه و روزى چند بار هم شعر ميگه و اونا رو ثبت ميكنه. هومن كوچولو: محشره! يه كار درست و حسابى. اختركتون خيلى قشنگه . شاعر هم داره ؟ آقا پيره: از كجا بدونم ؟ هومن كوچولو: آخه شما شعردانى !!! آقا پيره: درسته. ولى هر شعردانى احتياج به چند نفر براىِ كسب اطلاعات داره. من حتى يه نفر هم ندارم. كار شعردان اين نيست كه راه بيفته شاعرا رو بشماره و از زندگى |